----------------
غــــــــــــــــــــــــــــزل خـدا نـقـاشـی ات کـرد و بـه دیـوار تماشا زد خـدا رنـگ تـو را روی تـمـام دیـدنـی هـا زد شب از چشمان تو فهمید برتر از سیاهی نیست اگـر مشکـی نـشد دریا بـه بخـت خـویشتن پا زد خـدا شـیـریـنـی نــام تـو را در آب هـا حــل کـرد از آن پس هر که عاشق گشت اول دل به دریا زد بـزرگی ، مهـربانی ، بی دریغـی ، آنقـدر خوبی کـه حـتـی می توان گـاهی تو را جای خدا جا زد دوبـاره شب شد و در من خیال شاعری گل کرد دوبــاره از غـــزل هــایـم تـب شعـر تــو بالا زد شعر از مهدی عابدی خــــــــــــــــــو ا ب با اين همه ديوار، زمين خورده ی خوابيم گـفـتـيم و نـگـفـتـنـد كه مـا مرده ی خوابيم مـحــتاج كـمی قـصـه و شرمنده ی خوابيم دانست كه همبستر رويا و پريزاده ی خوابيم بــت خــانـه كـجـا بـود؟ پـرسـتنده ی خوابيم دردا كــه مـــداوم پــی پـــرونـــده ی خوابيم ديــريــســت پــريـشـان و بـلا ديــده ی خوابيم بــا ايــن هـمـه آغــوش پـنـاهــنــده ی خوابيم مـن بـا تـو و ايـن قـوم هـمـه بـنـده ی خوابيم شعری از دوست خوبم سجاد جلالوند (همدان)
ما،بركه ی خشكيده و اين ساقه ی بی آب
پـايـيـز كـــه آبـــســتــن ويـــرانــی مــا بــود
بـــا خــاك كــمــی فــاصــلــه وهلهله در سر
از نــان و نــفــس سـفـره ی مـا پـر شـده امـا
بــا نــقـطه ی چـين های خطا رفته ی صورت
زندان و قــفـس شــعـر مــرا تــنگ گــرفـتـنـد
غـافـل شده از ريـزش يكـبـاره ی ايـن سـقـف

