تبليغاتX
---------------- - چند خطی از جلیل صفربیگی

----------------

 

این سنگ مگر چه دیده که سنگ شده

بار چه غمی کشیده که سنگ شده

این سنگ...-مگر سنگ شدن آسان است؟

در خود چقدر دویده تا سنگ  شده؟

 

اسبی که به روی قالی خانه ی ماست

در تاخت و تاز خالی خانه ی ماست

آن گاو که در تابلو نقاشی است

خوشبخت تر از اهالی خانه ی ماست!

 

زنبیل پر از ترانه در دستش بود

یک نامه ی عاشقانه در دستش بود

ختم صلوات داشت باران انگار

تسبیح هزار دانه در دستش بود

 

دیدم که دهان او پر از مورچه است

سرتا سر جان او پر از مورچه است

مرگ امده تا مرا از اینجا ببرد

حتمن چمدان او پر از مورچه است

 

هر روز به ما اگر که سر هم بزنی

بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی

آقا تو که خوب می شناسی ما را

 زنگ در خانه را اگر هم بزنی...

 

هم چاه سر راه تو باید بکنیم

هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم

این نامه ی چندم است که می خوانی؟

داریم رکورد کوفه را می شکنیم

 

یک عمر تو زخم هایمان را بستی

هر روز کشیدی به سر ما دستی

شعبان که به نیمه می رسد آقا جان!

ما تازه به یادمان می آید هستی!

 

چندی است که با خواب خودم تنهایم

از  چوب  تراشیده  شده  رویایم

تنهایی ام از مرگ به من ارث رسید

من پیر قبیله ی مترسک هایم

 

با سرعت بی مهار واگن هایش

با لشکر بی شمار واگن هایش

از   دور  قطار  زندگی  می  آید

تنهایی و مرگ بار واگن هایش

 

از آتشم و زبانه ام گم شده است

از بادم و آشیانه ام گم شده است

از آبم  و رود  رود  سر گردانم

در خاک کلید خانه ام گم شده است

 

او مثل همیشه خواب هایش آبی است

کار من بی چاره ولی بی خوابی است

من گربه ی ولگرد خیابان هستم

او گربه ی چاق و چله ی قصابی است

 

در وصف تو از ازل کم آورده دلم

اندازه ی صد غزل کم اورده دلم

در عشق تو  من ماهی خردی هستم

دریایی تو! بغل  کم  آورده  دلم

 

سرگشته ی اویم از ابد تا ازلش

سر در گم چشم های شیر و عسلش

آمد که بهشت را بسازد با من

با سطل خمیر بازی اش در بغلش

 

من نام کسی نخوانده ام الا تو
 
با هیچ کسی نمانده ام الا تو
 
عید آمد و من خانه تکانی کردم
 
از دل همه را  تکانده ام الا تو
 
  

تا دست تو آرام به روی در زد

دیوار به رقص آمد و در پرپر زد

تا خواستم ارام صدایت بزنم

پروانه ای از روی لبانم پر زد

 

آن روز حسین یک صدا زینب بود

آیینه ی غیرت خدا زینب بود

زینب زینب زینب زینب زینب

آن روز تمام کربلا زینب بود

 

هرچند کلاس درس او یک واحه ست

راهی که به انجا نرسد بی راهه ست

پیران همه طفل مکتب او هستند

این پیر طریقتی که خود شش ماهه ست

 

در پیش تو  عشق مشق غیرت می کرد

غیرت به شجاعتت حسادت می کرد

آن روز خدا به کربلا آمده بود

با دست بریده ی تو بیعت می کرد

 

عمری است اگرچه پیش رویت خجلم

با عشق تو آمیخته است آب و گلم

هرچند شبی دراز دارم در پیش

پیش قمر تو سخت قرص است دلم

 

شد قطع دو دست نازنینت عباس!

جز عشق مگر چه بود دینت عباس؟

در یاوری عشق برون آمده بود

دستان خدا از آستینت عباس!

 

با تشکر از جلیل صفربیگی 
 
نوشته شده در بیست و یکم مهر 1387ساعت 12 توسط hacker| |