----------------
غم مخور آخر گره از کار ما وا می شود غنچه از دامان دلتنگی شکوفا می شود دوری و شوق رسیدن – می رسی از ترس فراق عشقبازی های ما گاهی معما می شود گاهگاهی غرق می گردم میان موج اشک هر چه گم کردم ، در این یک قطره پیدا می شود مرگ هم در منظر ما ، نیست درد بی دوا چون به غیر از عشق هر دردی مداوا می شود...! برگرفته از وبلاگ حاج سعید حدادیان ((( به یاد اربعین سالار شهیدان ))) باز این چه شورش است مگر محشر آمده خورشید سر برهنه به صحرا در آمده آتش به کام و زلف پریشان و سرخ روی این آفتاب از افقی دیگر آمده چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست این شاه کم سپاه که بی لشکر آمده
