تبليغاتX
----------------

----------------

 

غم مخور آخر گره از کار ما وا می شود

 

غنچه از دامان دلتنگی شکوفا می شود

 

دوری و شوق رسیدن – می رسی از ترس فراق

 

عشقبازی های ما گاهی معما می شود

 

گاهگاهی غرق می گردم میان موج اشک

 

هر چه گم کردم ، در این یک قطره پیدا می شود

 

مرگ هم در منظر ما ، نیست درد بی دوا

 

چون به غیر از عشق هر دردی مداوا می شود...!

 

برگرفته از وبلاگ حاج سعید حدادیان

 

نوشته شده در بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9 توسط hacker| |

 

((( به یاد اربعین سالار شهیدان )))

 

باز این چه شورش است مگر محشر آمده

 

خورشید سر برهنه به صحرا در آمده

 

آتش به کام و زلف پریشان و سرخ روی

 

این آفتاب از افقی دیگر آمده

 

 چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست

 

این شاه کم سپاه که بی لشکر آمده

 

 

نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 10 توسط hacker| |