تبليغاتX
----------------

----------------

 

نازنین آمد و دستــی به دل ما زد و رفت


پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت


کنج تنهایی ما را به خیالــــی خوش کرد


خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت


درد بی عشقی مــــا دید و دریغش آمد


آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت


خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد


که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت


رفت و از گریه ی توفانــــی ام اندیشه نکرد


چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت


بود ایــــــا که ز دیوانه ی خود یاد کند


آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت


سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش


عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
 

نوشته شده در هجدهم بهمن 1387ساعت 12 توسط hacker| |