----------------
تويي صفاي ضميرم چــرا نــمــي آ يــي چـرا بـهـا نـه نگـيـرم چــرا نــمــي آ يــي ا گـر حـجـا ب ظهـورت وجـود تارمنست خـدا كـنـد كـه بـمـيـرم چــرا نــمــي آ يــي خورشید دمد هر نفس از لبهایت دور است شرار هوس از لبهایت پیغمبرِ روشنی! شنیدن دارد والصبح اذا تنفس از لبهایت اشعارم بیرق عزایت شده اند خرماگردان ختم هایت شده اند مشقی از روی دست خط ات بودند اشکی بر روی رد پایت شده اند (از مهدی سیار) زمین را هم نمیخواهی، زمان را هم نمیخواهی چه کردی با خودت جانا، که جان را هم نمیخواهی همین پیراهن از من مانده آن را هم نمیخواهی قفس با تو چه کرده کآسمان را هم نمیخواهی؟ جب جمعیت شوریدگان را هم نمیخواهی که تو حتی وفای دوستان را هم نمیخواهی (از سید محسن خاتمی)
مرا یوسف لقب دادند و یعقوبم تویی ای دوست
عقابی چون تو باید بر فراز ابرها باشد
به دست باد دادی عاقبت زلف پریشان را
ع
جفای دشمنان دشوار، اما کاش میماندی

