تبليغاتX
----------------

----------------

آن شب كه دفن كرد علي(ع)، بي‌صدا تو را

 

خون گريه كرد چشم خدا در عزا تو را

 

در گوش چاه، گوهر نجوا نمي‌شكست

 

اي آشيانِ درد، علي داشت تا تو را

 

اي مادرِ پدر، غمش از دست برده بود

 

همراه خود نداشت اگر مصطفي(ص) تو را

 

زين درد سوختيم كه اي زُهرة منير

 

كتمان كند به خلوت شب، مرتضي تو را

 

ناموسِ دردهاي علي بودي و چو اشك

 

پيدا نخواست غيرتِ شير خدا تو را

 

دفن شبانة تو كه با خواهش تو بود

 

فرياد روشني‌ست ز چندين جفا تو را

 

تا كفرِ غاصبان خلافت عَلَم شود

 

راهي نبود بهتر از اين، مرحبا تو را!

 

يك عمر در گلوي تو بغض، استخوان شكست

 

در سايه داشت گرچه علي چون هما تو را

 

دزديد ناله‌هاي تو را اشكِ سرخ‌روي

 

از بس كه سرمه ريخت به شيون، حيا تو را

 

اي مهربان، كنيزك غم تا تو را شناخت

 

دامن رها نكرد به رسم وفا تو را

 

خم كرد اي يگانه سپيدارِ باغِ وحي

 

اين هيجده بهارِ پر از ماجرا، تو را

 

تحريف دين، فراق پدر، غربتِ علي(ع)

 

انداخت اين سه دردِ مجسّم ز پا تو را

 

نامت نهاد فاطمه(س)، كان فاطرِ غيور

 

مي‌خواست از تمامي عالم، جدا تو را

 

در شطّ اشك، روح تو هر چند غوطه خورد

 

رفع عطش نكرد، فراتِ دعا تو را

 

دادند در بهاي فدك آخر اي دريغ

 

گلخانه‌اي به گسترة كربلا تو را

 

گلخانة مزار تو را عاشقي نيافت

 

اي جان عاشقان حسيني فدا تو را

 

پهلوشكسته‌اي و علي با فرشتگان

 

با گريه مي‌برند به دارالشفا تو را

 

دارالشفاي درد جهان، خانة علي‌ست

 

زين خانه مي‌برند ندانم كجا تو را؟!

 

غافل مشو «فريد» از اين مژدة زلال

 

                كاين حال هديه‌اي‌ست ز خيرالنسا تو را
نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 17 توسط hacker| |

 

ندبه خوانيم تو را هر سحر آدينه

 

تو كدام آينه اي ؟ صل علي آيينه

 

تو كدام آينه اي ، اي شرف الشمس غريب

 

كه زد از دوري ديدار تو چشمم پينه

 

از همه آينه ها چشم رها كرده تري

 

مي زنند آينه ها سنگ تو را بر سينه

 

لوح محفوظ خدا! آينگي كن يك صبح

 

كه جهان پر شده از آتش و كفر و كينه

 

در همه آينه ها نام تو را كاشته ايم

 

ندبه خوانيم تو را هر سحر آدينه

 

از علي رضا قزوه

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 17 توسط hacker| |

 

بی تو ای جان جهان ، جان و جهان را چه کنم؟

 

خود جهان می گذرد، ماندن جان را چه کنم؟

 

ماه شعبان ورجب، نم نم اشکی شد و رفت

 

خانه ابری ست خدایا ! رمضان را چه کنم؟

 

شانه بر زلف دعا می زنم و می گریم

 

موسی من! تو بگو روز و شبان را چه کنم؟

 

صاحب " حیّ علی ... "!  لقمه ی نوری برسان

 

سحر از راه رسیده ست، اذان را چه کنم؟

 

کاتبان تو مرا خطّ امانی دادند

 

کشته ی خال توام ، خط امان را چه کنم؟

 

کاشکی جرم عیان بودم و تقوای نهان

 

پیش تقوای عیان، جرم نهان را چه کنم؟

 

کاش می شد که سبک تر شوم از سایه ی خویش

 

آفتابا تو بگو! خواب گران را چه کنم؟

 

زخم شمشیر اگر قوت سحرگاه من است

 

وقت افطار ولی زخم زبان را چه کنم؟

 

رنجه از طعنه ی پیران پریشان نشدم

 

با چهل چله جنون پند جوان را چه کنم؟

 

غرقه ی موج رجز، گم شده ی بحر رمل

 

سینه خالی ز معانی ست ، بیان را چه کنم؟

 

(از علي رضا قزوه)

 

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 17 توسط hacker| |

 

صبح نماز سحري با دف و تنبور بخوان

ملک حجاز است دلت‌ ، ني بزن و شور بخوان

آتش اگر تيز شود ، نای تو ني ريز شود

ني بزن و نافله در ناف نشابور بخوان

پير مرا گفت : چهل سال فقط چله نشين

گفت چهل سال فقط سوره ي انگور بخوان

نار شدم ، نور شدم ، سوره ي انگور شدم

گفت هوالعشق بگو ، گفت هوالنور بخوان

اي که سراپا عدمي ، پيش تر از مرگ دمي

يک دو نفس ناله شو و يک دو نفس صور بخوان

پاک انالحق شده ام ، شعله ي مطلق شده ام

با من آتش نفس از قصه ي منصور بخوان

 

از عليرضا قزوه

 

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 17 توسط hacker| |

 

دوستان ناامیدم دوستان ناامید

آسمانی تر ببینید آسمانی تر شوید!

 

از خدا پنهان نماندست از شما پنهان مباد

چند روزی رفته بودم پای درس بایزید

 

گفت پیرت کیست؟ گفتم عشق- رضیُ الله عنه-

گفت عاشق نیستی؟ گفتم به قرآن مجید...

 

گفت امام اول عقلت؟ نگفتم بوعلی!

گفت امام اول عشقت؟ نگفتم بوسعید

 

گفت شرط بندگی؟ گفتم "شهادت"، گفت: لا...

گفتم آخر صبر کن، با خنده حرفم را برید

 

گفت : لا گفتم ، ولی پایانش "الالله" بود

گفتم اما آن که می بایست، حرفت را شنید

 

آن "شهادت" نیز تنها "اشهدُ ان لا" نبود

فرق بسیار است بین لفظ اشهد با شهید

 

                         علیرضا قزوه

 

 

 

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 17 توسط hacker| |

 

 

ما جنون كرديم تا از خاك مجنون بگذريم

 

عشق ورزيديم تا از هفت گردون بگذريم

 

نام ما در هفت شهر عشق، نقش كوچه‌هاست

 

باش تا از كوچة‌ فرهاد و مجنون بگذريم

 

ما گذشتيم از فلك روزي كه مي‌فرمود شيخ

 

كاشكي از خاطر ذات همايون بگذريم

 

مادر خورشيدي ما چند جيحون خون گريست

 

تا شبي با ماه از امواج كارون بگذريم

 

اشك ابراهيم ما رنگ سياوش مي‌گرفت

 

تا يكايك از ميان آتش و خون بگذريم

 

صبر كن اي باد فروردين كه بايد بعد از اين

 

با بهار از سرزمين سرخ زيتون بگذريم

 

مي‌توان از خون شب‌‌بو‌هاي عاشق هم گذشت

 

گيرم از تكبير‌ شب‌هاي شبيخون بگذريم

 

 

 بازهم از علي رضا قزوه

 

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 17 توسط hacker| |

 

 

بيا كبوتر من از زلال عام بنوش

 

ز شبنمي كه چكيده‌ست بر كلام بنوش

 

اسير گنبد و گلدستة‌ حلال نباش

 

دو جرعه از عطش مسجد‌الحرام بنوش

 

سلامت است كه مي‌ماند از مسلماني

 

عليك باد سلامت! بيا سلام بنوش

 

اگرچه عادت تو جرعه‌هاي منقطع است

 

از اين طراوت ممتد، علي الدّوام بنوش

 

نثار چشم تو درياي سرخ شرم و حيا

 

دوباره پلك بزن! شعرِ شعله فام بنوش

 

چنان‌كه دست در آغوش آسمان داري

 

در اين وسيع غزل لذّت مدام بنوش

 

اگرچه عين به همراه شين وقاف خوش است

 

زچشمه‌سار صفا عين وقاف و لام بنوش

 

تمام عشق همين لام آخر غزل است

 

 

سلام شعر مرا مثل والسّلام بنوش

 

 

بنوش آن‌چه كه مرغان قاف نوشيدند

 

 

بنوش عين همان‌ها ولي تمام بنوش

 

شعري از عليرضا قزوه

 

 

 

 

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 17 توسط hacker| |

 

شعری که با دل من خیلی بازی کرده

و بازی می کنه

 

شب است و سكوت است و ماه است و من

فــغــا ن  و غـم  ا شــك و آه ا سـت و مـن

 

شــب و خــلــوت و بــغــض نـشكـفـته‌ام

شــب و مــثــنــوي‌هـاي نــا گــفــتــه ‌ام

 

شــب و نــا لـه‌هــاي نــهــان در گـلـو

شــب و مــانــدن اســتــخــوان در گلو

 

مــن امــشــب خــبــر مـي‌كـنم درد را

كـــه آتــش زنـــد ايـــن دل ســـرد را

 

بــگــو بــشــكــفــد بــغــض پنهان من

كــه گــل ســرزنــد از گــريــبـان من

 

 

مـــرا كـــشـــت خــامــوشــي نــالــه‌ها

دريـــغ ا ز فـــرا مــــو شـــي لا لــه‌ها

 

كــجــا رفــت تـأثــيـر ســوز و دعــا؟

كــجــا يـــنـــد مـــرد ا ن بــي‌ ادّعــا؟

 

كــجــا يـــنــد شـور‌آ فــرينان عـشـق؟

عــلـمـدا ر مـردا ن مــيــدا ن عـشـق

 

كــجــا يــنــد مـسـتـا ن جـا م ا لـست؟

د لــيــرا ن عـاشــق، شـهـيـدان مست

 

هـمـا نـا ن كـه از وا د ي د يــگـــرنــد

هــمــا نــا ن كـه گـمـنـا م و نـا م ‌آورنـد

 

هـلا ، پــيــر هــشــيــا ر د ر د آشــنــا!

بــر يــز ا ز مـي صــبــر، د ر جــام ما

 

مــن ا ز شــرمــســا را ن روي تــوا م

ز د ُرد ي كـــشـــا ن ســـبـــوي تــوا م

 

غــرورم نـمـي‌خــواســت ايـن سان مرا

پــريــشــا ن و ســر در گــريــبــان مرا

 

غـــرورم نـــمـــي ‌ديـــد ايـــن روز را

چـــنـــان نــا لــه‌هــا ي جگــر‌سـوز را

 

غـــرورم بـــراي خــدا بــود و عـشـق

پــل مـحـكـمـي بـيـن مـا بـود و عـشـق

 

نــه، ايــن دل ســزاوار مــانــدن نـبـود

ســزا وا ر مــا نــد ن، د ل مــن نـبـود

 

مــن ا ز ا نــتــهــا ي جــنــون آمــد م

مــن ا ز ز يــر بــا را ن خـون آمـد م

 

ا ز آ ن‌جــا كــه پــروا ز يعـني خــدا

ســرا نــجــا م  و آغــا ز يعـني خــدا

 

هــلا، ديــن ‌فــروشــان د نـيا‌ پرست!

سـكـوت شـمـا پـشـت مـا را شـكـسـت

 

چــرا ره نــبــســتــيــد بــر دشـنـه‌ها؟

نــد ا د يــد آبــي بــه لــب تــشـنـه‌ها

 

نــرفــتـيـد گـامـي بـه فـرمان عـشـق

نـبـرديــد راهــي بــه مـيـدان عـشـق

 

ا گـر د ا غ د يـن بـر جـبـين مي‌زنـيد

چــرا د شـنـه بـر پـشـت ديـن مي‌زنيد؟

 

خـمـوشـيـد و آ تـش بـه جـان مـي‌ زنـيـد

زبــونــيــد و زخــم زبــا ن مـي ‌زنــيــد

 

كــنــون صــبــر بــا يــد بــر ايــن داغ‌ها

كــه پــر گــل شــو د كــوچــه‌هــا، باغ‌ها

 

از علي رضا قزوه

 

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 17 توسط hacker| |

 

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟

 

یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

 

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام

 

بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

 

 اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید

 

محشر الله الله است می دانی چرا؟

 

یک بغل باران الله الصمد آورده ام

 

نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

 

راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف

 

راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

 

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست

 

فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

 

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید

 

انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

 

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد

 

باز اما بهترین ماه است می دانی چرا

 

                          از علي رضا قزوه

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 17 توسط hacker| |

 

 

یاد چرخش ها  و حق حق ها و هوهو ها به خیر

 

صبح ابروها مبارک شام گیسوها به خیر

 

زادروز صحبت پیغمبران راستین

 

 در سماع قدسی بال پرستوها به خیر

 

گود گلریزان و چرخاچرخ مردان غیور

 

ضرب مرشد پای زنگی  زور بازوها به خیر

 

در قدمگاه ولایت راه مشتاقان سپید

 

در غروب بی پناهی آه آهوها به خیر

 

شور شبگیر نشابور از همیشه شسته تر

 

بانگ قوالان مرکب ، حال هندوها به خیر

 

روز زنبور عسل سرشار از باران وحی

 

بخت گل ها آفتابی  وقت کندوها به خیر

 

در طلوع صادق چشمان دختر بچه ها

 

ذوق معصومانه ی برق النگوها به خیر

 

خنده رنگین کمان در آسمان چشم ها

 

گریه پنهانی مهتاب در جوها به خیر

 

در شبستان تغزل روی ایوان بهار

 

گریه خند شمعدانی ها و شب بوها به خیر

 

لنج ها ی روشنایی  غرق شور و شروه اند

 

در خلیج پارسایان عصر جاشوها به خیر

 

دست افشاندم از این مرداب لبریز از حباب

 

نو شدن در شام مرگ اندیشی قوها به خیر

 

                             از علي رضا قزوه

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 17 توسط hacker| |

 

نور است در هر ذرّه اي، ما نور نور نور تو

تو خضر راه عاشقان، ما موسي یي در طور تو


در طور نوري ديده ام، ردّ عبوري ديده ام

در ذرّه شوري ديده ام، اين ذرّه و اين شور تو


از خويش دورم اين زمان، محو حضورم اين زمان

لبريز نورم اين زمان، پاينده بادا نور تو


بگشاي راه بسته را، بنواز جان خسته را

بشكن دوباره هسته را، عشق است تا منظور تو


ما اهل صلحيم و صفا، ماييم از درد و دوا

خورشيد مي خواند نوا، با زخمه تنبور تو


مي ريزد اين بن بست ها، با فكرها
، با دست ها

تلخند اين بدمست ها، شيرين شده انگور تو


اي دشمن بنيان ما، اي رهزن ايمان ما

هر روز و هر شب آتشي، سر مي زند از گور تو


فرداي نوراني نگر، دل هاي قرآني نگر

ايران ايماني نگر، هورا دل مسرور تو


آب است و خاك است و هوا، نور است و عشق است و صفا

شور نطنز و اصفهان، در گوشه ماهور تو

                                

                          از علي رضا قزوه

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 16 توسط hacker| |

 

 

هر چه می خندیم برخی چهره درهم می کشند

 

خنده را هم با مداد دودی غم می کشند

 

سرخوشان ازبیم غم دنبال شادی می دوند

 

لولیان از فرط شادی نشئه غم می کشند

 

 تاجران در بیت شان آروغ شرعی می زنند

 

شاعران در شعرشان آه دمادم می کشند

 

پشت این بازار ناموزون ترازودارها

 

عقل را کم می خرند و عشق را کم می کشند

 

آخرت جویان خدایا بیشتر دنیایی اند

 

آخر از چاه زنخدان آب زمزم می کشند

 

نقش اگر باشد عزاگویان حیدر حیدرند

 

نقشه ای باشد اگر با ابن ملجم می کشند

 

گول این نقش آفرینان ثناگو را مخور

 

بیشتر گرسیوزان را شکل رستم می کشند

 

ای خوشا آنان که نقاّشان درد مردمند

 

عید را عید و محّرم را محّرم می کشند

 

      از علي رضا قزوه

 

               

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 16 توسط hacker| |

 

 

جاتون خالي يه جايي مهمون بوديم

 

پـاي بسـاط تلـويـزيـون بـوديـم

 

برنامه شون سازي و آوازي بـود

 

اما سازش قايم باشك بازي بود

 

بچّه ي صابخونه كه فيلمو مي ديد

 

رو به باباش كرد و با خنده پرسيد

 

اون دو نفر كه پشت اون گلدونن

 

شونه شونو هِي چرا مي جنبونن

 

باباش بهش گف پسرم گير نده

 

خنده زياديش پيـش مهـمـون بده

 

اون دو تا اونجا گِل لگد مي كنن

 

اونـا دارن كـاراي بـد مي كـنـن

 

آلت موسيقي ميگن حرومه

 

اگه نـيـگا كـنـي كـارت تـمـومـه

 

هر كي چشش ساز ببينه لوچ ميشه

 

مخش يهو سوت ميكشه پوچ مي شه

 

اونايي كه صاحب تلويزيونن

 

خير و صلاحِ همه رو مي دونـن

 

ميگن نوازندگي عـلاّفيـه

 

آقـاي خوانـنـده خـودش كـافـيـه

 

اين صداي سازه كه خيلي خوبه

 

خودش يه تيكه پوست و سيم و چوبه

 

همين ناقاره كه صداش عاليه

 

نـيگـاش كنـي يـه طـبـل تـو خالـيـه

 

اينم بگم اصل قضيه چوب نيست

 

آلت موسيقي يه خورده خوب نيست

 

ميگن زن و بچه مياد رد ميشه

 

اگه نشون بديم يه وخ بـد مي شه

 

اينارو كه ميگم يك از هزاره

 

كـلـي پـيـامــداي ديــگـه داره

 

بچه هه گف بابا يه خورده صب كن

 

كنـتـرلـو بـگيـر جـلو عـقب كـن

 

تلويزيون پاك شده پشم و شيشه

 

ما بچه ها تكليفمون چي مي شه ؟

 

شبانه روز دارن كانال مي زنن

 

مي شينن اونجا ضد حال مي زنن

 

برنامه ها تكرارين هميشه

 

آخـه بابا اينجوري كـه نـمـيـشـه

 

بودجه كه تصويب ميشه ميليارديه

 

فيلما چيه ؟ فـقـط لـورل هـارديه

 

سازو كه گفتين بده  ، وافور چطور ؟

 

ديدنِ صحنه هاي ناجور چطور ؟

 

هر كي مي خواد آينه ي عبرت بشه

 

مياد تو اين فيلما مواد مي كشـه

 

اينجا يه كم حرفا تو هم _تو هم شد

 

با يه كشـيـده روي بـچـه كم شد

 

وقتي كه يارو  فارغ از كتك شد

 

گفت : آخيش چقد دلم خنك شد

 

اينا همش تقصير روزگاره

 

بچه و اين حرفا ، چه معني داره

 

ما آم  كه اين حرفارو مي شنفتيم

 

پيرو فـرمايـش يارو گـفـتـيـم

 

از تلويزيون نبايد بد بگي

 

تو دهنت هر چي كه اومد بگي

 

بودجه ي ميلياردي داره كه داره

 

فقط لورل هاردي داره كه داره

 

فيلماي تكراري چه عيبي داره

 

چشت درآد بشين ببين دوباره

 

ماها  اينيم يهو سگ هار ميشيم

 

رو بهمون بدن طلبكار مي شيم

 

دوره ي مشروطه كه يادتونه

 

بازم اگه شُـل بـگـيـرن همونه

 

شاخ اتابكو زدن شكوندن

 

فاتحه ي ممدلي شاهو خوندن

 

عهدو شكسته كه شكسته باشه

 

مجلسو توپ بسته كه بسته باشه

 

بُلنگو دس  گرفتن و جار زدن

 

شيخ به اون گندگي رو دار زدن

 

تورو خدا نگين اين حرفا زشته

 

من نـمـي گـم تـو كـتـابا نوشته

 

یِپرمِ بدبختو زدن كشتنش

 

بچه ها موندن روي دست زنش

 

اون از امير كبير، اين از مصدق

 

به اون عذاب دادن به اين يكي دق

 

خلاصه اينكه ، اين سياست بده

 

عـقلـتـو دسـت ايـن جـماعـت نده

 

ما كه سياست سرمون نمي شه

 

جون شمـا ايـنـو مـيـگـم هـمـيشه

 

حالا با اين توضيحايي كه دادم

 

دل نـگـران احــمــدي نـــژادم

 

بسّه ديگه زياد بگم بد ميشه

 

يـهـو صـلاحـيـّتـمـون رد مي شه

 

از خليل جوادي

 

 

 

 

 

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 16 توسط hacker| |

 

 

                شب پيش، گم کرده بودم سرم را

 

                و گم کردم امروز، بال و پرم را

 

                تنم را سحر غسل دادند ياران

 

                 در آبي که مي‌برد چشمِ ترم را

 

               و امروز بردند بر دوش توفان

 

              همين پيش پاي تو خاکسترم را

 

                خدايا کجا دفن کردند امشب

 

                 و پيکر خوني باورم را؟

 

                مرا برمگردان به دنيا، ندارم

 

                 تواني که بالا بگيرم سرم را

 

 

                          از علی رضا قزوه

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 16 توسط hacker| |

 

 

                  

                   ببين امشب شب مجنون كشونه

 

دلم خونه ، سرم آتيشه ليلي

 

نگفتم آخر اين قصه درده؟

 

نگفتم عشق كافر كيشه ليلي؟

 

*****

 

بگو بارون بباره روي آتيش

 

بگو بارون بباره  از خداشه

 

اگر چه آخرش مهمون خاكم

 

بذا خاكسترم سهم تو باشه

 

*****

 

تو در پاكي ، دلت آب زلاله

 

دل من هم از آهن نيست  ليلي

 

گناه از تو نبود اي چشمه نور

 

گناه از كيست ؟ از من نيست ليلي

 

*****

 

ببين ليلي دل مجنون شكسته

 

ثوابه تكيه دادن روي شونه ش

 

بذا ما هم سرانجامي بگيريم

 

كلاغ قصه برگرده به خونه ش

 

از علي رضا قزوه 

 

*****

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 16 توسط hacker| |

 

 

مرگ در جانم تلاطم می کند این روزها

 

زندگی دارد مرا گم می کند این روزها

 

عشق می آید خبر می گیرد از اندوه من

 

درد می آید تبسّم می کند این روزها

 

گاه تنهایی می آید می نشیند پای حوض

 

سنگ هم با من تکلّم می کند این روزها

 

مرگ از جسمم نمی پرسد که حتّی کیستی

 

مرگ بر روحم ترحّم می کند این روزها

 

روح بازیگوش، می خندد به جسم خسته ام

 

جسم، روحم را تجسّم می کند این روزها

 

دختران کوزه بر سر می رسند از راه دور

 

کوزه گر خاک مرا خُم می کند این روزها ...

 

 

علي رضا قزوه

 

 

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 16 توسط hacker| |

 

            ليلي گذشت و مجنون حالي خراب دارد

 

                 گفتم نگريم امّا ديدم ثواب دارد

 

          مجنون منم كه ماندم، اين خاك،‌ خاك ليلي‌ست

 

              اي كاروان بياييد، اين چاه، آب دارد

 

         چرخي زنيم در خود، بي خود ز خود،  بچرخيم

 

             دنيا پر است از چرخ، دنيا شتاب دارد

 

              سر مي گذارم امشب بر بالش قيامت

 

          مژگان سر به زیرم، عمري‌ست خواب دارد

 

              از وحشت قيامت، زاهد مرا مترسان

 

             ترس از قيامتم نيست، دنيا حساب دارد

                            

                             از عليرضا قزوه

 

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 16 توسط hacker| |

 

گنج این ویرانه بود ؛ خار و خس دزدیده ام

شور عنقا داشتم ؛ بال مگس دزدیده ام

از جفای خویش ؛ ما را کی امید رستنی است

بلبلم اما ز بخت بد قفس دزدیده ام

صبحدم در خواب خوش ؛ مشت مرا وا می کنند

کز دلیل کاروان امشب جرس دزدیده ام

فاش می گویم که امنیت ندارد شهر ما

من چراغ خانه از دست عسس دزدیده ام

عذر بخشایش ندارم ؛ سخت بر من حد زنید

کز دکان عافیت ؛ عمری نفس دزدیده ام

عقل پندارد که من از سرزمین دیگرم

بس که مضمون های دور از دسترس دزدیده ام

تا بدانی دزدی آزاد است در شهر ادب

هفت بند از دفتر هفتاد کس دزدیده ام

 

شعري از رضا قزوه

 

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 16 توسط hacker| |

 

زندگي، قصّة پُر شور و شري بود و گذشت

 

خوابِ آشفتة وحشت اثري بود و گذشت

 

آن‌چه دوران حياتش به جهان مي‌نامند

 

سيرِ بيهودة شام و سحري بود و گذشت

 

بر بساطي كه به حيراني ما گسترده‌ست

 

حاصل ديده، به حسرت، نظري بود و گذشت

 

كار اين بلبل شوريده چه پُرسي كه از او

 

در قفس، ريختن بالا و پري بود و گذشت

 

جاي پايي مگر از دوست بيابم، ارنه

 

عشق در كوچة دل رهگذري بود و گذشت

 

روزي از برق نگاهي به‌دلم راه گشود

 

ناتوان‌تر ز فروغِ شرري بود و گذشت

 

شرح اين يك دو نفس را چه نويسم كه به حق

 

عُمر ما هم سفر بي‌ثمري بود و گذشت...

*

ياد «صالح» گرت آمد به سر، اي دوست، بگو:

 

شاعرِ عاشقِ خونين جگري بود و گذشت

 

 

ازبهمن صالحي پيشكسوت گيلاني

 

 


نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 16 توسط hacker| |

 

 

شهید شادمانی ها مشو، غم را  مواظب باش

 

اگر بر عمر حسرت می بری، دم را مواظب باش

 

جهان را از محرّم تا محرّم اشک می بینم

 

رجب را شاد زی، امّا محرّم را مواظب باش

 

پری وار منا! پر، وا مکن هر جا که پروانه ست

 

فرشته آدما، معراج آدم را مواظب باش

 

پدرها و پسرها  را تب تقدیر خواهد کشت

 

دم جان کندن سهراب، رستم را مواظب باش

 

نمازی آتشی خواندی، بهشتی دوزخی دیدی

 

بهشت نقد گم کردی،  جهنّم را مواظب باش

 

کلامی تازه پیدا کن، بهشت گم شده این است

 

سحر را تازه کن، باران نم نم  را مواظب باش

 

اگر باران شدی لب های عطشان را رعایت کن

 

اگر توفان شدی گل های مریم را مواظب باش

 

نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 16 توسط hacker| |

 

چنگ می زننــد ، زخمه هــــــای اشک شـور من

 

بر گدازه هــــــــای زخـــم کهنـه ی  غــــــرور من

 

چند ســــــال نـــوری است  تــا به اوج چشم تو؟

 

ای ستـــــــاره ی  بلــند  کهـــکشـــــان  دور من

 

تـــــار عنکبـــــوت بسته کنـج خـــــــــانه ی دلـم

 

ساز هم نمی شـــــود بهـــــانه ی ســـــرور من

 

کیست این کــــه اینچنین مرا بـه شـانه می برد

 

تــــــــا بـه قبـر ،آخرین دریچــــــه ی عبـــــور من

 

یک نگـــــــاه بیشتر نخـــــــواستـم ز چشمتــان

 

چیست این که قطره قطره می چکد به گور من

 

 

نوشته شده در سی ام تیر 1387ساعت 15 توسط hacker| |

 

تویی کـــه به قول خودت ساده ای

 

چه کاریست این دست ما داده ای

 

دلی را کــــه بـردی بـه دوز و کلک

 

دوبـــــاره به من پس فرستـاده ای

 

بیـــــا واقـعـــــا راستش را بگـــــو

 

چرا بـــــا دل من چپ افتــــاده ای

 

نگفتـم  نگهداریش  مشکل است؟

 

نگفتی که صد در صد آمــــاده ای؟

 

چگــــونه تـــــــرا پیش بینی کنم؟

 

تــــــو یک اتفــــاق نیفتـــــاده ای

 

 

نوشته شده در سی ام تیر 1387ساعت 15 توسط hacker| |

 

دمی از ســـوز دلـــم در نفس بـــــــاد افتـاد

 

سخت پیچید به خود بـــاد و به فریــاد افتـاد

 

چنگ از پـــرده بـه در شد ز رهِ جـــامـه دران

 

تـــــار گیـسوی تــو  تــــا در رهِ بیـداد افتـــــاد

 

نــاگهان شعله از اعماق وجودش بر خاست

 

هــرکه چشمش به نگــــاه تـــو پریـزاد افتــاد

 

آب اگـــر رفت ، به جو بــــاز نگـــردد هــرگــز

 

هر که چون اشک اگر از چشم تو افتاد افتاد

 

جـای جــای دل شیرین اگـــــر از سنگ نبود

 

پس چه بود آنکه شبی بر سر فرهــاد افتـاد

 

بـه گمـــان من از آن آه کـــه فرهــــاد کشید

 

رخنـه در کنـــــگره ی بــــــارگــه داد افتـــــاد

 

 

 

نوشته شده در سی ام تیر 1387ساعت 15 توسط hacker| |

 

مــــانده ام در صدف حوصلــه تــــــا برگــــردد

 

آنکه از مـــــاست سر انجام به مــــــا برگردد

 

لحظه ای رفت کـــه پر بود از اندیـشه ی بکـر

 

کــــاش می شد جهت عقربه هــــــا بر گردد

 

مهر من بود که از کـــــوی دلت بر می گشت

 

آنچنـــان کــــز سفــر سنگ صدا بـــر گــــردد

 

شیوه ی گردش ایّام همین است که هست

 

غیـر از این نیست مگــر رای خـدا بــر گـــردد

 

نشئه ی عشق جنون زاست نصیحت گـویان.

 

آنکـه بــــا عشق در آمیخت کجــــا برگـــردد؟

 

عشق دریــای عمیقی است، بگویید بـه دل

 

یـــــا شود غرق در این بحر و یـــــــا برگـردد

 

 

 

نوشته شده در سی ام تیر 1387ساعت 15 توسط hacker| |

  *****

 

 

رفتنت آغاز ویرانیست حـرفـش را نـزن

 

 

ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن

 

 

آرزو داری که دیگـر بـر نگـردم پیش تـو

 

 

راهمان بااینکه طولانیست حرفش را نزن

 

 

دوست داری بشـکـنی قـلب پـریـشـان مـرا

 

 

دل شـکـستن کـار آسانیست حرفش را نزن

 

 

خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی

 

 

این شـکـستن نا مسلمانیست حرفش را نزن

 

 

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام

 

 

رفـتـنـت آغـاز ویـرانـیـسـت حرفش را نزن

 

  

********

 

نوشته شده در سی ام تیر 1387ساعت 14 توسط hacker| |

*****

 

 

معشوق و عشق و عاشق ،هرسه یکیست اینجا

 

 

چـون وصل در نگنجـد ،هجـران چه کار دارد

 

 

دعــوی عــشــق مـطــلـق مـشـنـو ز نـسـل آدم

 

 

کانجـا که شهر عـشـق است ،آدم چـه کـار دارد

 

 

*****

نوشته شده در سی ام تیر 1387ساعت 14 توسط hacker| |

*****

 

تنت به ناز طبیبان نیا زمند مباد

 

 

وجود نازکـت آزرده گـزند مباد

 

 

*****

نوشته شده در سی ام تیر 1387ساعت 14 توسط hacker| |

*****

 

 

با مطلع ابروی تو هـوش از سر من رفت

 

 

پیداسـت که بیت الغـزل چـشم تو چـونست

 

 

 

*****

نوشته شده در سی ام تیر 1387ساعت 14 توسط hacker| |

*****

 

نــخـسـتـیــن گـــم کــنـنـد آنـگــاه جــویــنــد

 

تــو چــون چـیـزی نکـردی گـم چـه جـویـی

 

به بوی زلـف تو هـردم حـیات تـازه می یابم

 

وگـرنه بی توازعیشم نه رنگی ماند ونه بویی

 

اگـر چـه هـرسـرمـویم از او دردی جـدا دارد

 

دل من کـم نخـواهـد کـرد از مهـرش سر مویی

 

***** 

نوشته شده در سی ام تیر 1387ساعت 0 توسط hacker| |

*****

 

چـون بـگـردانـیـم رو ، زیـن عـالـم بـی آبــرو

 

روی در روی نـگـار مهـربـان خـواهـیم کــرد

 

سـالهـا در جـسـتجـویش دست و پایی می زدیـم

 

چون نشان دیدیم خود را بی نشان خواهیم کـرد

 

هـرچـه ما خـواهیم کـردن او بخواهد غیر از آن

 

آنچه آن دلـبر کـند ما خـود هـمان خـواهـیم کـرد

 

*****

نوشته شده در سی ام تیر 1387ساعت 0 توسط hacker| |

***** 

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفه زنده کش مرده پرست

تا شخص بود زنده کشندش به جفا

تا مرد به عزت ببرندش سر دست

*****

نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22 توسط hacker| |

 

 و خسرو پر کشید ...

 

 

درکمال ناباوری ودرکمال تعجب

 

 

 

خبرتاثّربرانگیزدرگذشت نابهنگام

 

 

 

خسرو شکیبایی بزرگ هنرمند

 

 

ایران

 

 

 

 

راکه در صبحگاه  سالروزرحلت

 

 

 

مهین بانوی دوعالم حضرت زینب

 

 

 

(س) به وقوع پیوست رابه تمام

 

 

 

هنرمندان این مرزوبوم و به تمام

 

 

 

مردم ایران زمین تسلیت عرض

 

 

 

مینمایم.

 

 

 

بسیار گل

       

 

از کف من برده است باد

             

 

  اما من غمین

                      

 

 گلهای یاد کسی را پرپر نمی کنم

 

 

 

من مرگ هیچ عزیزی را

            

 

باورنمی کنم

 

 

بـــــــــــــا و ر نـمـیـــــــــــکـنـــــــم

 

 

 

 

********

 

 

نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22 توسط hacker| |

       

 سلامٌ علی زینب الصّبور

 

 

رحلت جانگدازبانوی دوعالم حضرت زینب کبری

 

(س)

 

 

برتمام شیعیان ودوستداران حضرتش تسلیت باد.

 

******************* 

نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22 توسط hacker| |

رویای رود باش ، غزل در مَصَب بریز!

شط الشراب باش به شط العرب بریز –

- تا شور پارسایی ات اروند سازدش ،

دُر دَری درون خلیج ادب بریز !

کج کج نگاه کن به من و جرعه جرعه می

از تُنگ چشمهات بر این تشنه لب بریز

اصلا بیا و فرض بکن قرن هشتم است !

یکسان به جام رند ومن و محتسب بریز !

لیلی تر از لیالی پیشین حلول کن

در من برقص و در رگ و خون و عصب بریز

عیسای من ! حواری ات از دست رفته است

یک کاسه لطف باش ، به پای طلب بریز ! *

آتش بگیر ! باد شو و خاک کن مرا

آب از... سَرَم ...چه یک وجب و صد وجب !...بریز !!

خرما پزان عشق و جنون باش و بی امان

بوسه به بوسه در دهن من رطب بریز

بگشای بند موی خودت را و ناگهان

بر روی صبح ِبالش من ، عطر ِشب بریز ...

 

نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20 توسط hacker| |

روزی که ارغوان به تو نفروخت گلفروش

پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش

از یاد بردن غم عالم میسر است

اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش

گیرم که مثل موری از این سنگ بگذری

کوهی ست پشت سنگ ، از این بیشتر مکوش

چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است

در شور نیز ناله ما می رسد به گوش

آتش بزن به سینه اتش گرفته ام

آتش گرفته را مگر آتش کند خموش

                  ***** 

 

نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20 توسط hacker| |

می خندی و تمام لبت قند می شود

یعنی که عشق صاحب فرزند می شود

 

جایی که سبز چشم تو بر آسمان وزید

زیباترین بهار خداوند می شود

 

گل می کند طراوت البرز در دلم

وقتی تنت سپید دماوند می شود

 

این شعر تازه شیربهای لب تو بود

حالا لبت عروس دو لبخند می شود

 

 فصل بهار ، ماه عسل زیر نور ماه

یک شب اقامت دو نفر چند می شود ؟

 

نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20 توسط hacker| |

 

من آن برگم که مي ريزد زشاخ غمگساري ها

من آن اشکم که مي بارد زابر بي قراري ها

من آن شمعم که مي سوزد ز هجرو داغ تنهايي

ولي خاموش و بي رنگم به روز سرد خواري ها

همان گلبوته سرخ ام که در باغي مکدر شد

نفير خاطر ما را چه خوانند اين قناري ها؟

بيا و ترک جانم کن ازين خوشتر چوخاکم کن

مثال رود خشکي چون ميان دشت زاري ها

بيا و جام مرگم ده سبويي شوکرانم ده

چنان باغي که مي خشکد بسال خشکزاري ها

الهي خاطر بلبل نبيند رنگ گل ها را

چو روز وصل ما نايد به فصل شرمساري ها

 

*****

نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20 توسط hacker| |

                   

                    خواب سفید پوش تنم را تکان بده

آیینه های گمشده ام را نشان بده

دورم!جنون حادثه نزدیک تر بیا!

من را میان حسرت یکباره جان بده

یا سبز کن همیشگی ام را به بودنی

یا در میان حجم من آرام جان بده

سردم،بهار گم شده،ایمان ندارمت

تنگ است دکمه های تنت، آسمان بده

خواب سفید پوش مرا سبز کن جنون!

سرشار باش وثانیه ها را زمان بده

یک اتفاق گمشده،من...دور دور،تو

پا شو تمام یخ زده ام را تکان بده

 

*****

نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20 توسط hacker| |

 

 بغض تمام پنجره ها ،گر گرفته است

 باران ،دوباره هق هق شرشر گرفته است

  حسی شبیه هیچ مرا مسخ کرده ، آه

 حسی که بی تو موج تهور گرفته است

 لعنت به هرچه واژه خاکستری ، سیاه

 لعنت به هرچه بوی تکدر گرفته است

  یلدا منم ! نهایت بی انتهای بهت

در تیک تاک بی تو تکرر گرفته است

 در انزوای کوچه کسی نیست جز غزل

 اما مرا جنون تصور گرفته است

 باور نمی کنم که نفس ها بهانه اند

 وقتی که بعض پنجره ها گر گرفته است

 

*****

نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20 توسط hacker| |

می گذشتم شبی از كوچه تنهايي خويش

 

نا اميد از همه كس ، غرق در فكرت ، شيدايي و رسوايي خويش

 

كوچه نوری بجز از تابش مهتاب نداشت

 

و در آن نيمه شب ، لحظه هم در گذر ثانيه ها تاب نداشت

 

عشق از دفتر پر حادثه اش ، كلماتی به من ِ غم زده انشا می كرد

 

و دل بی تابم ، در حضور من و آن خلوت شب

 

بيم از آن عشق پر از افسون را ، خوب حاشا می كرد

 

****

ناگهان باز شد از كوچه دل پنجره ای

 

و گلی سرخ غريبانه به پايين افتاد

 

گر چه بر چهره حيرت زده ام مي خنديد

 

ليك رخساره اش از درد گواهی ميداد

 

درد ِسختی ناگاه ، سينه ام را بفشُرد

 

دلم از آن گل سرخ ، زودتر می پژمرد

 

تاخت بر ذهن پر از دغدغه و آشوبم

 

يك سؤال كوتاه ، كه پی ِ پاسخ آن به هر دری ميكوبم

 

كه چرا انسانها ؟ ؟

 

غافل از راز درون گل سرخ

 

بهر ِ يك لحظه هوسرانی خويش

 

همچو جلاد گل از شاخه جدا می سازند

 

و پس از لذت كوتاه خود از پنجره ای

 

گل پرپر شده در كوچه رها می سازند

***

چهره گل از درد ، سخت در هم شده بود

 

زير احساس گناهی سنگين ، كمرم خَم شده بود

 

نا خداگاه به كف بگرفتم ، آن گل سرخ تماشايي را

 

 گرچه با ديده خود می ديدم ، خطر ِ تـُهمت و رسوايي را

 

در ته ِ تُنگ ِ دلم جا دادم ، ساقه آن گل پرپر شده را

 

آب دادم با اشك ، ريشه های تهی از قطره باور شده را

 

غنچه های گل سرخ

 

در درون دل من وا شده بود

 

و سراپای وجودم از شوق ،

 

 

زندگی بخش و مسيحا شده بود

بوی ِعطر ِ گل سرخ ، در مشام ِ همه رهگذران مي پيچيد

 

چشمهای گل سرخ ، غافل از وسوسه نا اهلان ، با همه مي خنديد

 

شاخ و برگش چو نسيم ، هر طرف پر ميزد

 

و ز ديوار دلم ، به همه سر ميزد

 

دلم از غيرت و غم خون شده بود

 

زين همه بی مهری ، باز مجنون شده بود

 

خواستم بار دگر تا به كف آرم او را

 

باز گردانمش آن حجب ِ خوش و نيكو را

 

ناگهان رفت در اعماق وجودم خارش

 

خشمگين گشتم و ياد آمد باز ،

 

آن شب و كوچه و آن پنجره و ديوارش

 

بعد يك لحظه تفكر گفتم

 

  شايد اين گل آن شب

 

دل ِ پر مهر ِ كسی همچو مرا آزردست

 

كو در آن نيمه شب از پنجره ای

 

آن گل سرخ به من بـِسپردست

نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20 توسط hacker| |

 *****

 

انگـار پای ثانـیه ها لنگ می شود

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

             

*****

نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20 توسط hacker| |

*****

 

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

 

فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

 

*****

نوشته شده در بیست و سوم تیر 1387ساعت 0 توسط hacker| |

****** 

 

چومی بینی که نابینا وچاه است

 

اگر خاموش بنشینی گناه است

 

*****

نوشته شده در بیست و سوم تیر 1387ساعت 0 توسط hacker| |

 

ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست

 

هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام

نوشته شده در بیست و سوم تیر 1387ساعت 0 توسط hacker| |

 

بی خود نگرد این دور و برها جانمازی نیست

همشیره فکرش را نکن دیگر نیازی نیست

این روزها حتی خدا هم از نمازی که -

چیزی نمی فهمیم ازآن یک ذره راضی نیست

دیگر نمازو جانماز و ...هر چه می دانی

قدر سر سوزن برایش امتیازی نیست

همشیره دنیا هست دیگر بر نمی گردد

فرصت برای این که با رقصش بسازی نیست

عصر مدرنیته ست، اکسیژن خطر دارد

این زندگی غیر از تنفس های گازی نیست

باور بکن این جا جنین نُه ماهه می گندد

امکان یک «آدم شدن» از هر لحاظی نیست

همشیره نشنیده بگیر از من ولی دنیاست

شوخی ندارد جای حتی اعتراضی نیست

*****

نوشته شده در بیست و سوم تیر 1387ساعت 0 توسط hacker| |

 

دراین دیری که شیرین غرق رنگ است

 

و عــشــق پـــــــاک بــــــــازاری نـــدارد

 

بـــه جــــز هــنـگـام قــطـع ریــشــهء دل

 

کـــســی بــا تــیــشــه هــا کــاری نـــدارد

 

اگـــر مــی گـــفـــت ســعـــدی آدمـــیـــت

 

نـــشــانـــش در لـــبـــاس آدمــی نــیــست

 

نــمـی دانــســت نــســلــی خــواهــد آمـــد

 

کــه حــتــی در لـــبـــاس آدمـــی نــیــست

 

چـــه آمـــد بـــر ســـر انــــدیـــشـــهء مـــا

 

کــــه دانــســـتـــن خـــریــــداری نـــدارد

 

نــفــهــمــیــدن چـــه دشــوار اســت امـّــا

 

بــــرای نــــســــل مــــا کــــاری نــــدارد

نوشته شده در بیست و سوم تیر 1387ساعت 0 توسط hacker| |

 

دس نذار روی دلم، دلم کبابه، داداشی!

اين روزا دلا تو خط نون و آبه، دادشی!

حال مون رو پرسيدی، قربون اون معرفتت

توی اين هول و ولا خيلی خرابه، داداشی!

دل کجاس؟ ديگه باهاس دنبال بی دلا بريم

اين روزا، اين طرفا بيدلی بابه، داداشی!

يه نسيمی اومد و دميد و ما عين حباب...

نقش ما نقش برآبه و سرابه، داداشی!

چی شد اون جوری نشد ؟ کجا ؟ کيا؟ کدوم طرف ؟ ...

چه سوالايی دارم که بی جوابه، داداشی!

اگر دوس داری تو هم يه روز به رويات برسی

چش ببند و خوب بخواب؛ زندگی خوابه، داداشی!

اولش بنا نبود عاشقا دس به سر بشن

اولش بنا نبود اين قده در به در بشن

جای پر زدن به شادی تو هوای زندگی

گم و گور بشن تو اين پيچ و خمای زندگی

اولش بنا نبود که عاشقا خط بخورن

ديگرون شربت شادی، اونا تهمت بخورن

زندگی خيلی قشنگه، اين روزا. خيلی قشنگ!

پر شده خيابونا از آدمای رنگ وارنگ

دل من چشاتو واکن، کمی دنيا رو ببين!

هر کجا سفره‌ای هس، حمله رندا روببين!

باغ لاله‌های نازنين لگدمال کياس؟

گريه‌ها مال کيا و خنده‌ها مال کياس؟

يه طرف دلا چه رنگی! يقه‌ها برف سفيد!

از کنار اون دلا که رد می شيد، رنگی نشيد!

سوارن؛ با رخش شون سد می ‌کنن جاده‌هارو

آقازاده‌ها می ‌گيرن حال آزاده‌ها رو

اون طرف تر جور جوره؛ سور و سات اختلاس

می برن شمش طلا و می ذارن رو اسکناس

شادمون، خنده به لب، اوستای حقّه بازين

اوستای اوستاها تو رشته دس درازی ين

اون طرف ترو ببين! قلندرای الکی

می زنن اين ور و اون ور حرفای بانمکی

همونا که دم به دم «جون برادر» می ‌زنن

بذا وقتش برسه، هزارتا خنجر می ‌زنن

درويشای قلّابی سبحه به دس وول می ‌خورن

آدمای ساده‌ دل يه قل دو قل گول می ‌خورن

هی ميان تو کوچه ها «يا حق و ياهو» می ‌زنن

بعد می‌رن خلوت شون، کباب آهو می‌زنن

وقتی پابده بشون، شيطونا رو مات می‌کنن

روزی صدتّا کاميون گناهو خيرات می کنن

رفقام يواش يواش رفتن و نالوطی شدن

مث اون مستضعفا که يهو طاغوتی شدن

همونايی که دم از سفره مولا می‌زدن

سفره‌های چرب و نرمو می ديدن، جا می ‌زدن

روز و شب، با دل شون شيطونا بازی می‌کنن

تا قيامت می‌خونن، روده درازی می‌کنن

يادشون رف يه روزی شعارای ناب می‌دادن

سيبيل هزارتا رستمو يه دس تاب می‌دادن

وضع عالمو ببين! خيلی قمر تو عقربه

بعضيا می‌گن که روز روزه، کی می‌گه شبه؟

تو چشا، چشمه آب و قصّه تلخ سراب...

تو دلا، حسرت شعر بی دروغ و بی ‌نقاب...

مث گل، مث پرنده، مث بارون و نسيم

نمی‌خواستيم مگه ما بهارو منتشر کنيم؟

به زمين و به زمون نشون بديم کرامتو؟

به همه. حتّی به سنگا ياد بديم محبّتو؟

نمی‌خواستيم به کوير سينه‌ها گل بزنيم؟

از دل آدما تا عرش خدا پل بزنيم؟

نمی‌خواستيم که بهشتو تو زمين به پا کنيم؟

آدما فرشته شن، دنيا رو با صفا کنيم؟

نمی‌خواستيم که ديگه سفره خالی نباشه؟

توی دست حسرتی نون خيالی نباشه؟

تو دل پرنده‌ای عقده شادی نمونه؟

غم کم‌اش بد ‌نی، ولی غم زيادی نمونه؟

اون روزا، جون تو از فرشته‌ها کم نبوديم

چی بوديم؟ هر چی بوديم، آدم آدم نبوديم

دلمون به کمتر از فرشته راضی نمی‌‌‌شد

يه نفس عشق حقيقی مون مجازی نمی‌شد

همه مون پر می‌زديم تو آسمون آرزو

واژه‌ها می خوان بگن، امّا دلم می گه «نگو!»

                              عبدالرضا رضايی نيا

 

نوشته شده در بیست و سوم تیر 1387ساعت 0 توسط hacker| |



از صلح مي‌گويند يا از جنگ می خوانند؟

ديوانه‌ها آواز بي‌آهنگ مي‌خوانند

گاهي قناريها اگر در باغ هم باشند

مانند مرغان قفس دلتنگ مي‌خوانند

كنج قفس مي‌ميرم و اين خلق بازرگان

چون قصه‌ها مرگ مرا نيرنگ مي‌دانند

سنگم به بدنامي زنند ولي اکنون روزي

نام مرا با اشك روي سنگ مي‌خوانند

اين ماهي افتاده در تنگ تماشا را

پس كي به آن درياي آبي‌رنگ مي‌خوانند

نوشته شده در بیست و سوم تیر 1387ساعت 0 توسط hacker| |