----------------
کمی بدم نمی آید که روسری باشم به روی شانه ی غمگین مادری باشم سپس بلغزم و بر زانویش بیارامم و چند لحظه ی کوتاه دختری باشم که خسته ام و حواسم پر از نگاهی گنگ به سوی در وَ به فکر برادری باشم که سال هاست تفنگم گلوله می خواهد نشسته ام که نگهبان سنگری باشم بدان امید که روزی تنم به رقص آید بلند بال گشایم ، کبوتری باشم که در افق بپرم از غروب بالاتر طلوع روشن خورشید دیگری باشم کمی بدم نمی آید که عاشقم بشوند وَ نقل محفل آمال هر سری باشم شبیه یک غزل ناب ساکت و مغرور نگین یشمی اشعار دفتری باشم دوباره رشد کنم عاشقانه تر بپرم فرشته ای بشوم همچنان پری باشم سپس بدم نمی آید دوباره برگردم وَ روح خسته و تنهای پیکری باشم بدان امید که : « زنده است ، زنده می ماند ... » درون بستر خود باز بستری باشم به روی زانوی مادر کنار ِ خستگی اش نگاه خیره و مبهوت بر دری باشم وَ شادیم همه جا را دوباره پر کند و شروع روشنی چشم خواهری باشم که چین صورت مادر به بوسه بردارم برای پیری موهاش روسری باشم آه وناله ی دروغ می كنیم راستی چرا در رثای بی شمار عاشقان -كه بی دریغ- خون خویش را نثار می كنند از نثار یك دریغ هم دریغ می كنیم امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی کاهش جان تو من دارم و من میدانم که تو از دوری خورشید چها میبینی تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من سر راحـت ننهادی به سر بالینی هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی همه در چشمهی مهتاب غم از دل شویند امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی من مگر طالع خود در تو توانم دیدن که توام آینهی بخت غبار آگینی نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید که کند شکوه ز هجران لب شیرینی تو چنین خانهکن و دلشکن ای باد خزان گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی کی بر این کلبهی طوفانزده سر خواهی زد ای پرستو که پیامآور فروردینی شهریارا گر آئین محبت باشد چه حیاتی و چه دنیای بهشت آئینی با جزر و مد شما آبرویم ریخت طوفان شدم غزلی از گلویم ریخت آری به ساحل سنگی سرم را خورد از وحشت قدمم رنگ و رویم ریخت من آمدم که بگویم تو را می... نه ! ما بین ماه و زمین گفت و گویم ریخت من نامه ای شدم و پستتان کردم تا پاره پارۀ من روبرویم ریخت دیشب که نامه شدم ماه ابری بود امشب که پاره شدم ماه رویم ریخت تو را تا قله خواهم برد با صد حیله و ترفند! تو را تا قله خواهم برد امسال اخر اسفند تو اول ناز ونخره می کنی،"ممد" هوا سرد است! پس از ان رام خواهی شد، چنان "مست آهویی در بند"! تمام کوه خاموش است جز چشمان مست تو شب و روز،دل و دینم؛در اینجا می خورد پیوند! نه یک بوسه نه صد بوسه،هزاران بار می خواهم! دلم با صد هزاران هم نمی گردد دگر خرسند میان پیرهن کبکی غزلخوان و شکر ریز است که من با یک نگاهش می شوم "دیوانه ای در بند" لبانت خلسه خلسه می برد من را به هند وچین زبانت میدهد با تاکهای قریه مان پیوند تو پشت تک درخت توت پنهانی و می گویی که بشمار از نخستین روز دیدن تا هزارو....چند نه، انگارآن طرف تر از من و دنیای من هستی میان گور دسته جمعی "چمتال"یا "غوربند" تو را در روزگار دیگری شاید ببینم من؟ درون دیدگانم-قاب عکست-می زنی لبخند شعری از محمد واعظی بخوان به نام خداوبخوان به نام محمد زجابمان پابرجابه احترام محمد به ذکرویادپیمبرکمی بمان پابرجا پیمبرامی رابخوان کلام محمد بگورسالت اوراکه وحی اوزخدا شنیده شدزملائک که شدپیام محمد بخوان به نام محمدکه اوبرای خدا قیام خودبنمایاندوشدقیام محمد خدازنددگرآتش ستمگران وبدان را وکافری که زجهلش رودبه دام محمد از مهدي ضيابخش دست ستم گرشده زنجیر کو خوبی ولبخند تصاویر کو خواب وخیال خوش وما خوش خیال پس خبر خیر تعابیر کو این همه نفرین ودعا کرده ایم پس توبگوآن همه تأثیرکو درجدل وجنگ ستم باخوشی دست خوشی خنجروشمشیرکو یاکه یتیمی که نیازش غذاست خفته شبی باشکم سیرکو از مهدي ضيابخش زچشم پرزفروغت رخم نمایان است سپهرروشن من هم ستاره باران است نمی شودکه شودخامش آتش عشقت که ازدمای تواین دل همیشه جوشان است تومثل ماه درخشان آسمان منی که آسمان شبانگاه من فروزان است زدوریت دل تنگم بهانه می گیرد چنانکه چشم پراشکم همیشه گریان است اگردرون دلم دردبی کسی باشد بدون اینکه توباشی بدون درمان است اگرکنارتوباشم دلم پرازایمان دوچشم پرزفروغت چراغ ایمان است توهم به خلوت شبها غزل سرایی باز درون دفترشعرت غزل فراوان است از مهدي ضيابخش کاش عکسی زتودرخانه ی ماقاب شود دل من ازطلب روی توشاداب شود نکندقهرکنی بادل غمدیده ی من که دلم ازطلب مهرتوسیراب شود نکنددورشوی بی خبرازمن،دل من دل وحشتزده ی وحشت گرداب شود زرخ نورفشانت متحیرماندم که رخم ازنظرروی توشب تاب شود اگرازشهرودیارم به سلامت رفتی کاش عکسی زتو در خانه ی ماقاب شود از مهدي ضيابخش دعاکن تاکمی باران ببارد برای هریتیمی نان ببارد اگراین مزرعه دهقان ندارد دعاکن مردکی دهقان ببارد اگردراین وطن درماندگی بود دعاکن تاابددرمان ببارد اگرمحتاج نیکی بودشخصی دعاکن تاابد احسان ببارد زخشکی پرپرم آبی دگرنیست دعاکن تاکمی باران ببارد از مهدی ضیابخش خداحافظ کلاس ای همکلاسی چرادرچشم من یک ناشناسی چه خوشبویی چه خوش عطری کجایی توخوشبوترازاین گلهای یاسی کجابودی تورادیدم به خوابم چه خوش عطری توهم بس خوش لباسی فراری می شوی درپیش چشمم چراآخرتوازمن می هراسی خداحافظ کتاب وکیف ودفتر خداحافظ کلاس ای همکلاسی از مهدی ضیابخش پس خوشاآنان که ازاول وتاآخرخوشند بادوچشمانی نجیب وباتنی طاهرخوشند هرزمانی شداذان سجاده راآماده کن بین کسانی راکه درمحراب خودحاضرخوشند ذکرتسبیح ودعادرزیرلب کن زمزمه پس خوشاآنانکه بالبهای خودذاکرخوشند گرگناهی کردی ازاعمال خودغافل مباش پس خوشاآنان که براعمال خودناظرخوشند ازشروع زندگی تامرگ خودخوشروبمان پس خوشاآنان که ازاول وتاآخرخوشند ازمهدی ضیابخش شبی که من زتودورم خراب می گردد دلم اسیرتنورعذاب می گردد اگرکنارتوباشم تمامی بدنم هماره پرزنسیم گلاب می گردد دلم زمان فراقت بدان که همواره شکستنی به مثال حباب می گردد دلم حباب لطیفی مثال یک شیشه ولی دلت به مثال شهاب می گردد اگرچه یارتوبودم ولی پس ازامروز بدان که یاردگرانتخاب می گردد از مهدی ضیابخش درشرف ولطف توتردیدنیست جزتوکسی مایه ی امیدنیست نورتوبس روشن وروشنگراست جزتوکسی سکه ی خورشیدنیست کی توبه ماچهره نشان می دهی دررخ توفرصت یک دیدنیست چشم توپیوسته پرازروشنی است نوربه جزنورتوجاویدنیست ای که شرف زاده ی نرگس تویی درشرف ولطف توتردید نیست از مهدی ضیابخش خوشی هارادل ناشادبرده است چنان گویی مثال بادبرده است دگرحالی برای مومنان نیست صفای سجده راسجاد برده است زمان عشقبازی های شیرین صفای عشق رافرهادبرده است دگرشیرین نمی گردد دهانم حلاوت رادل قنادبرده است اگرشادی درون سینه هانیست خوشی هارادل ناشادبرده است از مهدی ضیابخش دوای درد هرمومن نمازاست عبادت کردن ورازونیازاست تلاوت کردن قرآن همیشه به گوش شخص مومن دلنوازاست اگررحمت بخواهدازخداوند دررحمت به روی بنده بازاست بدان گراندکی کردی گناهی اگربخشش بخواهی کارسازاست نمازت رابپادارای مسلمان نمازآگین شدن یک امتیاز است از مهدی ضیابخش پس بگو این خانه راقابل ندانستی چرا این دل نازکدلم رادل ندانستی چرا تاکه درویشانه ناگه دعوتت کردم تورا کلبه ام را تاابد منزل ندانستی چرا خانه ام راساختم درجنب یک دریاولی پس بگواین خانه راساحل ندانستی چرا ازخدامی خواستی تاپیش من باشی ولی پس بگو خودرابه من نائل ندانستی چرا خانه راقفلی نبستم تابیایی ای عزیز پس بگو این خانه راقابل ندانستی چرا از مهدی ضیا بخش

