----------------
اگر در خلوتت نور خدا نیست تو را دردی بود کان را دوا نیست خدا در هر دل بیگانه پیداست ولـی بیـگـانـه بـا ا و آ شـنـا نـیسـت یکی گفتا که ایزد در کجا هست؟ بـدو گـفتم که ای غافـل کجا نیست؟ خروشی در دل روشن هویداست ولـیکـن تیـره دل گـوید خـدا نیست مگر رخسار خود روشن توان دید در آن آیینه کـانـدر وی صفـا نیست تو خـود در جبر صاحـب اختیاری کـه هـر پیـشامـدی کـار قـضا نیست بــه سـعی خـود تـوکـل را بیامـیز کـه راه چـاره تـنهـا سـعی مـا نیـسـت نصیب زرپرستان زردرویی است نـشـان رو سـپـیـدی در طـلا نـیسـت عـجـب دردی بـود دنـیـا پـرسـتی کـه درمـانــش بـه قـانـون شـفـا نـیـست وگـرنـه جـانـت از چنگـش رهـا نـیست بـه درویـشـان دلـی تـابـنـده دادند که یکدانگش نصیب اغنیا نیست چه آتش ها که در کاخ ستم ریخت مگو دیگ راثردرناله ها نیست آقا بیا که حادثه ها را الک کنیم در امتحان عشق به هم ما کمک کنیم این جا تمام خاطره ها بی نمک شدند جز نان و شمع،نذر کمی هم نمک کنیم حالا که عصر شنبه شده دل گرفته باز دل را برای محض دل هم بزک کنیم فردا عزیز آن چه شود دست ما که نیست حد اقل بیا که به دیروز شک کنیم ما هر دو یک پرنده بی بال و بی پریم پرواز اگر کنیم به زیر فلک کنیم این جا تمام قاف شده ریگ و خاک و شن باید که قله های جهان را الک کنیم یک چشم من اندر غم دلدار گریست چـشـم دگـرم حـسود بود و نگـریست چـون روز وصـال آمـد او را بـسـتم گـفـتـم نـگـریسـتی نـبایـد نـگـریـست

