----------------
گفت اند از بـاران فقط پلكِ تـري مانـده ست بغض سيـاه چشم هـاي مـادري مانـده ست از شعلـــه هاي بي قرار ِ آتش ِ زردشت خاكستر ِ سرد ِ علي ي اخگـــري مانـده ست از او كه اين جا يك نفس تا آسمان خالي ست انگــــار بـوي مبهـم بـال و پــري مانـده ست حالا تصــوّر كـن كـه از اردي بهشت مـن يك شاخ ِ پاييزي ي بي برگ و بري مانـده ست از خنده هــاي ات بـا كسي حرفي نمي گويي شايد خيـال ِ گــر يـه ي زيباتـــري مانـده ست حتـا نفس هم سخت مي گيرد به تو ، شايد يك راه ِ حــلّ ِ مـطمـئنّ ِ ديگـــري مانـده ست ... گفت اند ... ؛ گفت ايم از تو باران تر كسي ننوشت شعـري كه بر سطـر ِ سفيد ِ دفتري مانده ست در چشمهای خوب تو يک آسمان غم است انگار خيسِِ شبنم گلهای مريم است در من شکست بغض ترک خورده ی قديم وقتی که در صدای تو آه دمادم است از دست های روشن تو شعله می کشد مادر! نوازشی که به پاکی ی شبنم است پيچيده عطرعشق زلال تو در دلم عشقی که جاودانه ترين عشق عالم است در چشمهات گرچه شررريز آرزوست اما برای زخم غزلهام - مرهم است با تو تمام پنجره ها رو به سمت نور بی تو نگاه آينه ها غرق ماتم است مادر چگونه از تو بگويم که واژه ها هر قدر عاشقانه شود باز هم کم است پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست شعر زلال جوشش احساس های من از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست من در فضای خلوت تو خيمه می زنم طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست تا اوج راهی ام به تماشای من بيا با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست دل ام غريب ترين اهل اين حوالی بود که از قصيده ی عشقی بزرگ ، خالی بود نجيب و ساده و معصوم و پاک و رويايی هميشه در عطش عاشقی خيالی بود دلی غريب نواز و دلی خيال پرست - به قول مردم اين شهر - لاابالی بود برای جستن مضمون تازه ی يک شعر هميشه منتظر عشق احتمالی بود اگر چه مثل بهار از شکفتنی سرشار ولی اسير همان برف پارسالی بود شنيده بود که از جنس عشق شهری هست و از اهالی اين شهرک خيالی بود ولی بدون تو - ای نيمه ی مکمل من- خبر نداشت که در مرز خشک سالی بود تويی که آمدن ات مثل شعر می مانست به دفتری که پر از صفحه های خالی بود. می خواستم که از تو بگویم، نفس نبود آتش گرفته بود وُ مرا ، راه ِ پس نبود بعد از هجوم وحشی ِ آن تند باد زشت دور و برم به جز تلی از خار و خس نبود دیدم که از جماعت یاران ِ نیمه راه حتی برای طعنه زدن ، هیچ کس نبود در، باز بود وُ وسعت پرواز، دلفریب اما مجال ِ پرزدنم از قفس نبود سوزانده بود روح مرا هُرمی از عطش از جام چشم های تو یک جرعه بس نبود * شاید که اشتباه و عجولانه بوده عشق شاید که کودکانه ، ولیکن هوس نبود می ترسم از ادامه ی راهی که دیگران رفتند و در نهایت ِ آن هیچ کس نبود با عشق به فکر ماندگاری هستیم دنبال مجوز تجاری هستیم ای عمر نگو چه کرده ایم این همه سال درگیر مراحل اداری هستیم *** حکمی بدهید وحی منزل بشود پرونده مان نگو معطل بشود امضا بزن و جان عزیزت ای عشق بنویس فقط سفارشی حل بشود *** یک شرکت عاشقانه هم می خواهی عشق و غزل و ترانه هم میخواهی شک نیست که حجم نامه هایت بالاست دختر تو دبیرخانه هم میخواهی *** ای عشق بگو ادامه ات کو ای عشق ؟ یعنی چه ؟ جواب نامه ات کو ای عشق ؟ هویتتان برای من ثابت نیست پس اصل شناسنا مه ات کو ای عشق ؟ *** من طاقت در دسر ندارم دختر از تعرفه ها خبر ندارم دختر در خواست وام کردم از چشمانت من ضامن معتبر ندارم دختر *** هی شعر مرا ز بی قراری پر کرد هی جای حضور یادگاری پر کرد یکبار سر وقت نیامد این ماه ! یک ماه ولی اضافه کاری پر کرد *** در خواست عاشقی مارا پر کن خودکار بیار و این فضا راپر کن عینک نزدم ! دست و دلم میلرزد ای عشق بیا تو فرمها را پر کن در دفترم، سه حرف به تکرارآمده است یک ناگهان دوباره به ما چشم باز کرد گویی میان ماندن و رفتن مردد است . با این همه دوباره به ساعت نگاه کرد مثل کسی که منتظر یک پیامد است . مهتاب گشت و رفت به اعماق آسمان این اتفاق (مرگ) ـ بخواهد نخواهد ـ است . اما پدر که اشک برایش نمانده بود "یک لحظه کفر گفتم و گفتم : "خدا بد است
نام کسی که حرف از آیینه ها زده است
نامی شبیه آتش و مانند آذرخش
چیزی چو خشم ابرـ که وقتی ببارد ـ است
نامش شروع می شود عیناً شبیه عشق
این «یادگارِ گنبدِ دوار مانَد» است
با یکهزار و سیصد و پنجاه و شش بهار
رنگ ِخزان به سبزترین لاله ها زده است
□
آن دختری که در غزلش گریه می کند
داند عیار عاشقی اش چند درصد است
□
دریا شد و به مرحلۀ جذر- آ- مد است
مانند خون که واژۀ سرخی ست با سه حرف
ـ یا مثل مرگ - اینکه به ما رنگ غم زده است
مهتاب و آفتاب و از این دست واژه ها ...
اصلاً هر آنچه نور به عالم بتابد است
عشق و تبسم و غزل و مهر و دوستی ...
شوق و جنون و مستی اش از وصف من رَد است
او «بود» «حرف ربط» میان غم و غزل
در «جمله» ی دو چشم ترش عشق «مسند» است
□
مادر شکست خورد و زمینگیرِ درد شد
"گفت : "ای خدا که این چه بلای مشدّد است
هی داد زد جنون خودش را به آسمان
این درد بی دریغ خدا را نشاید است
اما خدا جواب درستی به او نداد
ساعت به وقت رفتنش از حرکت ایستاد
یعنی غم نبودن ِ او تا به این حد است
او رفت چون پرنده به آنسوی ابرها
او تا «همیشه» پر زد و «هرگز» نیامد است
با ساز چپ به بدرقه اش می روم ـ بزن
ساز عزا، که دَن دَدَ دَن دَن دَدَن دَدَ ست
این ساز از گلوش، غم و بغض می چکد
مثل سه تار، مثل نی و مثل بَربَد است
بغض گلوی من، که پر از حرف و بی صداست
مثل همان حکایت دریاچه و سد است
القصه مانده ام چه بگویم از این فراق
این غصه بی دلیل در این دل چه نامد است؟

