تبليغاتX
----------------

----------------

چنديست که من به جای خود هستم

آواره لحظه های خود هستم

چنديست مرا کسی نميبيند

من عاشق انزوای خود هستم

با طرز نگاه خويش درگيرم

در حال  خود و هوای خود هستم

صد جاده هست و پای رفتن نيست

هر چند به روی پای خود هستم

چنديست به اعتماد مشکوکم

دنبال صدا؛ صدای خود هستم

رفتار خودم به مردگان رفته

من زنده فقط برای خود هستم

چنديست به سجده روی آوردم

هر چند خودم خدای خود هستم

هر چند غزل تمام اما من ...

... دنباله انتهای خود هستم...

 

*****

نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13 توسط hacker| |

 

بعد از اين بگذار قلب بي‌قراري بشكند

گل نمي‌رويد، چه غم گر شاخساري بشكند

بايد اين آيينه را برق نگاهي مي‌شكست

پيش ازآن ساعت كه ازبارغباري بشكند

گر بخواهم گل برويد بعد از اين ازسينه‌ام

صبر بايد كرد تا سنگ مزاري بشكند

شانه‌هايم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه

تخته سنگي زير پاي آبشاري بشكند ‌

كاروان غنچه‌هاي سرخ، روزي مي‌رسد

قيمت لبهاي سرخت روزگاري بشكند

نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13 توسط hacker| |
 


در گذر از عاشقان رسيد به فالم

دست مرا خواند و گريه كرد به حالم

روز ازل هم گريست آن ملك مست

نامه تقديررا كه بست به بالم

مثل اناري كه از درخت بيفتد

در هيجان رسيدن به کمالم

هر رگ من رد يك ترك به تنم شد

منتظر يك اشاره است سفالم

بيشه شيران شرزه بود دو چشمش

كاش به سويش نرفته بود غزالم

هر كه جگرگوشه داشت خون به جگر شد

در جگرم آتش است از كه بنالم

نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13 توسط hacker| |

بالاي تخت يوسف كنعان نوشته اند.

 

   هر يوسفي كه يوسف زهرا نمي شود.

نوشته شده در بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 11 توسط hacker| |
 

نيم ناني گرخورد مرد خداي************ نذردرويشان كند نيمي دگر

 

هفت اقليم  ار بگيرد پادشاه ************باز هم در فكر اقليمي دگر

نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18 توسط hacker| |

 

 

حالابحكم روزگاردارم حلالت ميكنم

 

 

بااين چشاي بي قراردارم حلالت ميكنم

 

 

سنگ صبورمن شده سنگ سرمزارتو

 

 

تنهائي هامودوستدارم فقط به اعتبارتو

 

 

انگاري تازه فهميدم كه خيلی خيلی بی کسم

 

 

وقتی که يخ زد نفست وقتی که يخ زد نفسم

 

 

رفيق راهم نبودی رفيق گريه هام شدی

 

 

سهم من از تو اين نبود يه قاب عکس برام شدی

 

 

حالا ديگه نمي توني شاخه گلامو پس بدی

 

 

حتی به اين ترانه ها نميتونی نفس بدی

 

 

حالا به حکم روزگار دارم حلالت ميکنم

 

 

با اين چشای بي قرار دارم حلالت ميکنم

 

 

غريبه های زنده و غريبه های زير خاک

 

 

ای آشنای بغض من خاطره هات نگيره خاک

 

 

سردی سنگ قبر تو وقتی روی صورتمه

 

 

انگاری يه حس عجيب توی وجود آدمه

 

 

وقتی به خونه ميرسم بوی گلاب و مرگ ميدم

 

 

بعد تو خيلی وقته که به قاب عکس نخنديدم

 

 

سنگ صبور من شده سنگ روی مزار تو

 

 

تنهائي هامو دوست دارم فقط به اعتبار تو

نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15 توسط hacker| |

خدایان بیگمان دادندصیقل باطلا مویت

 

 

حسادت میكندخورشیدهم بربرق گیسویت

 

 

گمانم باددرپیراهنت یكدم سفركرده

 

 

كه باخودتحفه آورده بكوچه عطر لیمویت

 

 

هرآنكس وان یكادارترس چشمان تومیخواند

 

 

فقط باچرخش چشمی می افتددام جادویت

 

 

لبانت شیره گلهاي  تبریزست  اماحیف

 

 

كسی جرات نداردتا عسل دزددز كندویت

 

 

نه تنها من ، تمام بچه هاي شهر می خواهند

 

 

بچینی سفره عقدي كه بنشینند پهلویت

 

 

 تمام شهر هم چون حافظ شوریده می بخشند

 

 

سمرقند و بخارا را براي خال هندویت

 

 

زمستانی كه در موهاي من افتاده ، می كوچد

 

 

 سرم را گر بگیري روي تابستان زانویت

 

 

كلیله دمنه خوانها هم نفهمیدند در آخر

 

 

چه كرده با پلنگ پیر آن چشمان آهویت

 

نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 18 توسط hacker| |

كناربیستون میگفت فرهاد

 

 

چه ساده دل بدام عشق افتاد

 

 

اگرخسروزشیرین كام گیرد

 

 

خودم كردم كه لعنت برخودم باد

 

*****

نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14 توسط hacker| |

پسرك باز هم تماشا كرد،به تمام فضاي رستوران

 

ونگاه گرسنه اش سرخورد،باز برميزهاي رستوران

 

حاميان حقوق انسانها ،خسته از كنفرانس بعدازظهر

 

شاد وآرام شام ميخوردند،همه درسرسراي رستوران

 

 

صبح زود است دومين روز كنفرانس حمايت از انسان

 

پسري ژنده پوش وكوچك سال،مرده برپله هاي رستوران

 

شعري از دوست خوبم شاعر بزرگ ((مجتبي صوفي))

 

                           ******

 

 

 

نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14 توسط hacker| |

بـــرای دفـــعـــه آخــــر بیـــا کمــی بـه عقب

 

 

به چشــــم هـــای صمیمی، لبـان ِ بی رژ ِلب

 

 

 شروع قصـــه همیــن بود: پنـــجـــره وا شد

 

 

و بــــی نــهـــایت دیــــوار بـــاقــــی مطـلب

 

 

 به جستجوی تو رفتــم دو ســـال در بـــاران

 

 

و سوختـــم هـــمـــه ی عمـر در تشنج و تب

 

 

 خدا چه کرده به من که پس از دو سال هنوز

 

 

ولـــم نـمــی کنــد این عشق، عشق لامصّب!

 

 

 بــه جــای آن کـــه بــگـــویی بـرو خداحافظ

 

 

مـــرا بــبــوس صمیمانـه عشق من: عقرب!

 

 

تــمــام هستی این شـعــر نـعش روباهی ست

 

 

کــه در میــان دلــم گـــریــه کرده از سر شب

 

*****

نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14 توسط hacker| |

ماهی توكه بربام شكوه آمده است

 

 

آیینه زدستت به ستوه آمده است

 

 

خورشیداگرمحوتماشاي تونیست

 

 

دلگیر مشو زپشت كوه آمده است

                        

 *****

نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1387ساعت 12 توسط hacker| |

غارتگركوه ودشت وجنگل اي عشق

 

 

اي رهزن بانام مبدّل اي عشق

 

 

محكوم به حبس ابدي دردل من

 

 

اي متهم ردیف اول اي عشق

 

          

******

 

نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1387ساعت 12 توسط hacker| |

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش

 

به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

 

 

ز دوردست سواران دوباره می آیند

 

که بگذرند به اسبان خویش از رویش

 

 

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم

 

که باد از دل صحرا می آورد بویش

 

 

کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم

 

کسی چنان که به مذبح برید چاقویش

 

 

نشسته است کنارش کسی که می گرید

 

کسی که دست گرفته به روی پهلویش

 

 

هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست

 

که این غریب نهاده است سر به زانویش

 

 

کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است

 

کجای حادثه افتاده است بازویش

 

 

کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش

 

نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

 

 

کسی است وارث این دردها که چون کوه است

 

عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش

 

 

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان

 

که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش

 

 

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سري

 

به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

 

 

 

فاضل نظری

 

 

*****

 

 

نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1387ساعت 12 توسط hacker| |