تبليغاتX
----------------

----------------

لبريزتر از هزار پيمانه شديم

 

ديوانه‌تر از هزار ديوانه شديم

 

ديديم گلي به روي ما مي‌خندد

 

از پيله درآمديم و پروانه شديم

نوشته شده در سیزدهم فروردین 1387ساعت 0 توسط hacker| |
اى دوست،اى مسافراقليم هاى دور!

آيابه عمرخويش يك روزديده اى؛

يك مرغ سربريده كه هرسودونده است؟

يك مرغ سربريده كه جان ميدهدبه بيم؟

يك مرغ سربريده كه درخون تپنده است؟

اى دوست،اى رفيق!

آن مرغ سربريده ى درمرگ وزندگى،

جنبنده اى كه پنجه به خون ميكشد منم!

اين كوره راه عمر،كه راهى كشنده است،

رنج است، رنج زيستن من، نه زندگى!

نوشته شده در سیزدهم فروردین 1387ساعت 0 توسط hacker| |
در بين شعله مانده رها نسل سوخته

اينگونه ميرود به کجا نسل سوخته؟

جايی نداشت آمد و در اين غزل نشست

اينجا کنار قافيه ها نسل سوخته

در کوچه های دشنه و دشنام مثله شد

تنها دو واژه مانده به جا نسل سوخته

گفتند شعله های خودت را نشان نده

کمتر بپيچ دور صدا نسل سوخته

افتاده در عميق ترين دره جهان

ازارتفاع پست شما نسل سوخته

ميخواستم بگويم و بستند اين دهان

بی فعل مانده جمله (( ما نسل سوخته))

نگذاشتند تا که زند داد اين غزل

ديگر خودت بخوان که چرا نسل سوخته ...؟

جايی نداشت آمد و اينجا... تو شاهدی

شب بود و گريه کرد خدا ! نسل سوخته

نوشته شده در سیزدهم فروردین 1387ساعت 0 توسط hacker| |
آدمك آخردنياست بخند

            آدمك مرگ همين جاست بخند

                                  دست خطي كه تراعاشق كرد

                                                            شوخي كاغذي ماست بخند

                  آدمك خرنشوي گريه كنى

                                اين جهان مثل يه روياست بخند

                                              آن خدايي كه بزرگش خواندي

                                                               بخدا مثل توتنهاست بخند

نوشته شده در سیزدهم فروردین 1387ساعت 0 توسط hacker| |

مرا بازيچه‌ خود ساخت چون موسا كه دريا را

 

فراموش‌اش نخواهم كرد چون دريا كه موسا را

 

 

خيانت قصه‌ی تلخي است اما از كه مي‌نالم؟

 

خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را

 

 

نسيم  وصل٬ وقتي بوي گل مي‌داد حس كردم

 

كه اين ديوانه پرپر مي‌كند يك روز گل‌ها را

 

 

خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست

 

نبايد بي‌وفايي ديد نيرنگ زليخا را

 

 

كسي را تاب ديدار سرِ زلف پريشان نيست

 

چرا آشفته مي‌خواهي خدايا خاطر ما را

 

 

نمي‌دانم چه افسوني گريبان‌گير مجنون است

 

كه وحشي مي‌كند چشمان‌اش آهوهای صحرا را

 

 

چه خواهد كرد با ما عشق؟ پرسيديم و خنديدي

 

فقط با پاسخت پيچيده‌تر كردي معما را

 

نوشته شده در سیزدهم فروردین 1387ساعت 0 توسط hacker| |

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

 

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

 

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

 

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

 

نوشته شده در سیزدهم فروردین 1387ساعت 0 توسط hacker| |

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي اقتد

 

حكايت من و دنيا يتان حكايت آن

پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد

 

عجب عدالت تلخي كه شادماني ها

فقط براي شما اتفاق مي افتد

 

تمام سهم من از روشني همان نوريست

كه از چراغ شما در اتاق مي افتد

 

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد

 

هميشه همره هابيل بوده قابيلي

ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟

نوشته شده در سیزدهم فروردین 1387ساعت 0 توسط hacker| |

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

 

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

 

 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

 

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

 

 

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

 

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

 

 

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

 

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

 

 

آه یک روز همین آه تو را می گیرد

 

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

 

 

فاضل نظری

 

نوشته شده در سیزدهم فروردین 1387ساعت 0 توسط hacker| |

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،                

 

سر ها در گریبان است.  

 

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

 

 

نگه جز پیش پا را دید نتواند،

 

که ره تاریک و لغزان است.

 

وگر دست محبت سوی کس یازی،

 

به اکراه آورد دست از بغل بیرون 


که سرما سخت سوزان است.

 

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک.

 

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

 

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

 

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

 

مسحای جوان مرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

 

هوا بس ناجوان مردانه سرد است ... آی...

 

دمت گرم و سرت خوس باد!

 

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

 

منم من ، میهمان هر شبت لولی وش مغموم.

 

منم من ، سنگ تیپاخورده رنجور.

 

منم دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور.

 

 

نه از رومم نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم.

 

بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم

 

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در جون موج می لرزد.

 

تگرگی نیست ، مرگی نیست ،

 

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است.

 

من امشب آمدستم وام بگذارم.

 

حسابت را کنار جام بگذارم.

 

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد؟

 

فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست.

 

حریفا!گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است.

 

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده ،

 

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است.

 

حریفا! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

 

هوا دل گیر، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان ،

 

نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین

 

درختان اسکلت های بلور آجین،

 

زمین دل مرده ، سقف آسمان کوتاه ،

 

غبار آلوده مهر و ماه ،

 

زمستان است          

 

مهدی اخوان ثالث

 

         ***** 

نوشته شده در سیزدهم فروردین 1387ساعت 0 توسط hacker| |

زندگی کمکی اخم مکن

روزگاران به دلم تلخ مکن

 

من به این دنیا گرفتار آمدم

با منو با عاشقان بد تا مکن

 

من که مهمان همین روزو شبم

با دلم این همه بیداد مکن

 

زندگی جان خودت دست بکش

جان مرگم,جان بی جان شدنم دست بکش

 

حرس عشقم داشتی از دست رفت

خوب و شادم پنداشتی  از دست رفت

 

زندگی کمکی شادی من را تو ببخش

گاه گاهی خنده ام را به تمنا تو ببخش

 

قصد من خنده بر ایام نبود

خسته ام از شب و شب نام ببخش

 

زندگی با چه کسی اخت شدی؟

با اجل یا که به شب قفل شدی؟

 

زندگی آخر اینجا مرگ است

جان من از دل بی کس شده ام دست بکش

 

زندگی با تو پریشان گشتم

در روح گرفتار و گرفتار بلایا گشتم

 

زندگی این تو و این هم جانم

تو بگیر و برهان از حالم

نوشته شده در دوازدهم فروردین 1387ساعت 23 توسط hacker| |

چقدردست توبادست من محبت كرد

 

وانحناي لبت بوسه رارعایت كرد

 

من ازتوباشب باران وبیشه هاگفتم

 

وهركه ازتوشنیدازبهارصحبت كرد

 

كتابِ چشم مراخط بخطبخوان خانم

 

كه تابِ موي توراموبموروایت كرد

 

سرودن ازتوشبیه نوشتن وحیست

 

وآیه آیه تورامیشودتلاوت كرد

 

اَلَم تَري،كه غزل كیف میكندباتو

 

تنت ارم شدومن رابباغ دعوت كرد

 

وَتن،تنت،كه وطن شدغزل مطنطن شد

 

وَرقص شدوَتَتَن تَنتَنانه حركت كرد

 

بسمت عطرتوتاقبله هاعوض بشوند

 

وبعدروبتوقامت كه بست،نیت كرد

 

منم مسافرچشمت مراشكسته نخواه

 

ونیت غزلی در۴ركعت كرد

 

ركوع كردوَتسبیح هاش پاره شدند

 

ومُهررابسجودي هزارقسمت كرد

 

قنوت خواند:خدایا!چراعذاب النار؟

 

كه آتشم بتمام جهان سرایت كرد

 

وبی عذابترین عشق،آتشی شدكه

 

فرشتگان تورانیزغرق لذت كرد

 

تشهد:اَشهَدُاَن بوسه ات دوجام شراب

 

واَشهَدُكه لبانم بجام عادت كرد

 

سلام برتوكه باران بزیرچترتوبود

 

سلام برتوكه خورشیدهم سلامت كرد

 

غزل تمام؛نمازش تمام؛دنیامات

 

سكوت بین منووازه هاسكونت كرد

 

وَتوبلند شدي تااناربشكوفد

 

دعاي قلب مرابوسه ات اجابت كرد

 

غزل بروي لبت شادمانه میرقصید

 

وهركسی كه شنیدازبهارصحبت كرد

نوشته شده در دوازدهم فروردین 1387ساعت 23 توسط hacker| |

تو از منی و من از تو چرا که درد یکیست

 

که آنچه با من و تو روزگار کرد یکیست

 

عجیب نیست که من با تو نیز تنهایم

 

که در مقابل آیینه زوج و فرد یکیست

 

چه فرق می کند اکنون،بهار یا پاییز

 

برای ما که کویریم سبز و زرد یکیست

 

من و تو دشمن تقدیر یک دگر هستیم

 

ولی چه سود، که تسلیم با نبرد یکیست

 

دلم به دور تو سیاره ای است سرگردان

 

که شیوه من و این چرخ هرزه گرد یکیست

 

خدا یکی تو یکی پس از آستان غمت

 

نمی روم که بدانندحرف مرد یکیست

نوشته شده در دوازدهم فروردین 1387ساعت 23 توسط hacker| |

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد

 

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

 

لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم

 

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

 

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

 

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

 

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

 

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

                        فاضل نظری

نوشته شده در دوازدهم فروردین 1387ساعت 23 توسط hacker| |

از سخن‌چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت رابیاورتابگویم کیستم
سیلی هم‌صحبتی از موج خوردن سخت نیست


صخره‌ام، هر قدر
بی‌مهری کنی می‌ایستم

تا نگویی اشک‌های شمع ازکم‌طاقتی است


در خودم آتش
به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می‌شود


بی‌سبب
خود را شکستم تا ببینم کیستم

زندگی در برزخ ِ وصل و جدایی ساده نیست


کاش
قدری پیش از این یا بعد از آن می‌زیستم

                                                                       فاضل نظري

 

نوشته شده در دوازدهم فروردین 1387ساعت 23 توسط hacker| |
ای رها گردیدگان آنسوی هستی قصه چیست

                         من که پنهانم کنون در این حجاب زندگی

 

نوشته شده در یازدهم فروردین 1387ساعت 14 توسط hacker| |



از باغ مي‌برند چراغاني‌ات كنند
تا كاج جشنهاي زمستاني‌ات كنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهاي تار
»
تنها به اين بهانه كه باراني‌ات كنند


يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي‌برند كه زنداني‌ات كنند

اي گل گمان مكن به شب جشن مي‌روي
شايد به خاك مرده‌اي ارزاني‌ات كنند

يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه‌اي بترس كه شيطاني‌ات كنند

آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه‌اي است كه قرباني‌ات كنند

                                                            شعری از فاضل نظری

نوشته شده در نهم فروردین 1387ساعت 15 توسط hacker| |
به نسيمي همة راه به هم مي‌ريزد
كي دل سنگ تو را آه به هم مي‌ريزد

سنگ در بركه مي‌اندازم و مي‌‌پندارم
با همين سنگ زدن، ماه به هم مي‌ريزد

عشق بر شانه هم چيدن چندين سنگ است
گاه مي‌ماند و ناگاه به هم مي‌ريزد

آنچه را عقل به يك عمر به دست آورده است
عشق يك لحظه كوتاه به هم مي‌ريزد

آه، يك روز همين آه تو را مي‌گيرد
گاه يك كوه به يك كاه به هم مي‌ريزد
                                                           شعری از فاضل نظری

نوشته شده در نهم فروردین 1387ساعت 15 توسط hacker| |

نه چون اهل خطا بوديم رسوا ساختی ما را

که از اول برای خاک دنيا ساختی ما را

                                ملائک با نگاه ياس بر ما سجده ميکردند

ملائک راست ميگفتند اما ساختی ما را

 که باور ميکند با اينکه از آغاز می ديدی

                             که منکر می شويم آخر خودت را ساختی ما را؟

 به ظاهر ماهيانی ناگزير از تنگ تقديريم

                                  تو خود بازيچه اهل تماشا ساختی ما را

به جای شکر گاهی صخره ها در گريه ميگويند 

چرا سيلی خور امواج دريا ساختی ما را؟

دل آزردگانت را به دام آتش افکندی

                             به خاکستر نشاندی، سوختی تا ساختی ما را

                                                                         فاضل نظری از دفتر اقليّت

 

نوشته شده در نهم فروردین 1387ساعت 15 توسط hacker| |

حالـمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روزکم کم می خوریم

***

آب می خواهـم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

***

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیـدارم نـکردی آفـتـاب

***

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

***

دشنـه نامرد بر پـشتم نشـسـت

از غم نا مردمی پشتم شکست

***

سنگ را بستند، سگ آزاد شد

یـک شـبه بـیـداد آمـد داد شـد

***

عشق آمد تیشه زد بر ریشه ام

تیـشه زد بـرریشـه اندیشـه ام

***

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم ، دیگـرمسـلـمانی بـس است

***

در میان خلق سردرگم شدم

عاقـبـت آلودهء مـردم شـدم

***

بعد از این با بی کسی خو می کنم

هر چـه در دل داشـتـم رو می کنم

***

نـیسـتم از مـردم خـنجـر بـه دست

بت پرستم، بت پرستم ،بت پرست

***

بت پرستم، بت پرستی کار ماست

چـشم مـستی تحـفـهء بازار ماست

***

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعـم شـوم اسـت باور می کنم

***

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چـرا گم کرده ام

***

قـفـل غــم بــردرب سـلـولـم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

***

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فـرا مـوشم مکن

***

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

***

من نمی گویم دگر گفتن بس است

گفـتن امّـا هـیچ نشنـفـتن بس است

***

روزگـارت بـاد شـیـریـن ، شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

***

آه درشـهـر شـما یـاری نبود

قصّه هایم را خریداری نبود

***

وای رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

***

از درو دیــوارتــان خــون می چکد

خون من ، فرهاد ومجنون می چکد

***

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشـه گـر افـتاد دستـم بسته بود

***

هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه

***

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه

هیچ کس انـدوه ما را دید ؟ نه

***

هیچ کس چـشـمـی بـرایـم تـر نکرد

هیچ کس یک روز با من سر نکرد

***

هیچ کـس اشکی بـرای مـا نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

***

چند روزی هـست حالـم دیدنی است

حال من از این و آن پرسیدنی است

***

گاه برروی زمین زل می زنم

گاه برحــافـــظ تـفـال می زنم

***

حـافــظ دیـوانـه فــالـم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

***

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 شعري از آشا

نوشته شده در نهم فروردین 1387ساعت 15 توسط hacker| |


اين طرف مشتي صدف آنجا كمي گل ریخته
موج، ماهيهاي عاشق را به ساحل ريخته

بعد ازاين درجام من تصويرابرتیرایست
بعد از اين در جام دريا ماه كامل ريخته

مرگ حق دارد كه ازمن روي برگردانده است
زندگي دركام من زهر هلاهل ريخته

هر چه دام افكندم،آهوها گريزان‌تر شدند
حال صدها دام ديگر در مقابل ريخته


هيچ راهي جز به دام افتادن صياد نيست
هر كجا پا مي‌گذارم دامني دل ريخته

زاهدي با كوزه‌اي خالي ز دريا بازگشت
گفت خون عاشقان منزل به منزل ريخته!

نوشته شده در هشتم فروردین 1387ساعت 23 توسط hacker| |
(يك مو نمدم به كل عالم نمدم

                   بهتر زهزار صوف و كيجا نمدم

روزي كه حساب كل عالم خواهند

                    من جز نمدم حساب ديگر نمدم)

نوشته شده در هشتم فروردین 1387ساعت 18 توسط hacker| |
سر دفتر عالم معانی عشق است.

                   سر بيت قصيده جوانی عشق است.

ای آنكه نداری خبر از عالم عشق،

                  اين نكته بدان كه زندگانی عشق است.

نوشته شده در هشتم فروردین 1387ساعت 18 توسط hacker| |