تبليغاتX
بارگاه عشق

آن شب كه دفن كرد علي(ع)، بي‌صدا تو را

 

خون گريه كرد چشم خدا در عزا تو را

 

در گوش چاه، گوهر نجوا نمي‌شكست

 

اي آشيانِ درد، علي داشت تا تو را

 

اي مادرِ پدر، غمش از دست برده بود

 

همراه خود نداشت اگر مصطفي(ص) تو را

 

زين درد سوختيم كه اي زُهرة منير

 

كتمان كند به خلوت شب، مرتضي تو را

 

ناموسِ دردهاي علي بودي و چو اشك

 

پيدا نخواست غيرتِ شير خدا تو را

 

دفن شبانة تو كه با خواهش تو بود

 

فرياد روشني‌ست ز چندين جفا تو را

 

تا كفرِ غاصبان خلافت عَلَم شود

 

راهي نبود بهتر از اين، مرحبا تو را!

 

يك عمر در گلوي تو بغض، استخوان شكست

 

در سايه داشت گرچه علي چون هما تو را

 

دزديد ناله‌هاي تو را اشكِ سرخ‌روي

 

از بس كه سرمه ريخت به شيون، حيا تو را

 

اي مهربان، كنيزك غم تا تو را شناخت

 

دامن رها نكرد به رسم وفا تو را

 

خم كرد اي يگانه سپيدارِ باغِ وحي

 

اين هيجده بهارِ پر از ماجرا، تو را

 

تحريف دين، فراق پدر، غربتِ علي(ع)

 

انداخت اين سه دردِ مجسّم ز پا تو را

 

نامت نهاد فاطمه(س)، كان فاطرِ غيور

 

مي‌خواست از تمامي عالم، جدا تو را

 

در شطّ اشك، روح تو هر چند غوطه خورد

 

رفع عطش نكرد، فراتِ دعا تو را

 

دادند در بهاي فدك آخر اي دريغ

 

گلخانه‌اي به گسترة كربلا تو را

 

گلخانة مزار تو را عاشقي نيافت

 

اي جان عاشقان حسيني فدا تو را

 

پهلوشكسته‌اي و علي با فرشتگان

 

با گريه مي‌برند به دارالشفا تو را

 

دارالشفاي درد جهان، خانة علي‌ست

 

زين خانه مي‌برند ندانم كجا تو را؟!

 

غافل مشو «فريد» از اين مژدة زلال

 

                كاين حال هديه‌اي‌ست ز خيرالنسا تو را
+ نوشته شده توسط تک سوار عشق در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت 5:20 بعد از ظهر |

 

ندبه خوانيم تو را هر سحر آدينه

 

تو كدام آينه اي ؟ صل علي آيينه

 

تو كدام آينه اي ، اي شرف الشمس غريب

 

كه زد از دوري ديدار تو چشمم پينه

 

از همه آينه ها چشم رها كرده تري

 

مي زنند آينه ها سنگ تو را بر سينه

 

لوح محفوظ خدا! آينگي كن يك صبح

 

كه جهان پر شده از آتش و كفر و كينه

 

در همه آينه ها نام تو را كاشته ايم

 

ندبه خوانيم تو را هر سحر آدينه

 

از علي رضا قزوه

+ نوشته شده توسط تک سوار عشق در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت 5:15 بعد از ظهر |

 

بی تو ای جان جهان ، جان و جهان را چه کنم؟

 

خود جهان می گذرد، ماندن جان را چه کنم؟

 

ماه شعبان ورجب، نم نم اشکی شد و رفت

 

خانه ابری ست خدایا ! رمضان را چه کنم؟

 

شانه بر زلف دعا می زنم و می گریم

 

موسی من! تو بگو روز و شبان را چه کنم؟

 

صاحب " حیّ علی ... "!  لقمه ی نوری برسان

 

سحر از راه رسیده ست، اذان را چه کنم؟

 

کاتبان تو مرا خطّ امانی دادند

 

کشته ی خال توام ، خط امان را چه کنم؟

 

کاشکی جرم عیان بودم و تقوای نهان

 

پیش تقوای عیان، جرم نهان را چه کنم؟

 

کاش می شد که سبک تر شوم از سایه ی خویش

 

آفتابا تو بگو! خواب گران را چه کنم؟

 

زخم شمشیر اگر قوت سحرگاه من است

 

وقت افطار ولی زخم زبان را چه کنم؟

 

رنجه از طعنه ی پیران پریشان نشدم

 

با چهل چله جنون پند جوان را چه کنم؟

 

غرقه ی موج رجز، گم شده ی بحر رمل

 

سینه خالی ز معانی ست ، بیان را چه کنم؟

 

(از علي رضا قزوه)

 

+ نوشته شده توسط تک سوار عشق در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت 5:13 بعد از ظهر |

 

صبح نماز سحري با دف و تنبور بخوان

ملک حجاز است دلت‌ ، ني بزن و شور بخوان

آتش اگر تيز شود ، نای تو ني ريز شود

ني بزن و نافله در ناف نشابور بخوان

پير مرا گفت : چهل سال فقط چله نشين

گفت چهل سال فقط سوره ي انگور بخوان

نار شدم ، نور شدم ، سوره ي انگور شدم

گفت هوالعشق بگو ، گفت هوالنور بخوان

اي که سراپا عدمي ، پيش تر از مرگ دمي

يک دو نفس ناله شو و يک دو نفس صور بخوان

پاک انالحق شده ام ، شعله ي مطلق شده ام

با من آتش نفس از قصه ي منصور بخوان

 

از عليرضا قزوه

 

+ نوشته شده توسط تک سوار عشق در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت 5:13 بعد از ظهر |

 

دوستان ناامیدم دوستان ناامید

آسمانی تر ببینید آسمانی تر شوید!

 

از خدا پنهان نماندست از شما پنهان مباد

چند روزی رفته بودم پای درس بایزید

 

گفت پیرت کیست؟ گفتم عشق- رضیُ الله عنه-

گفت عاشق نیستی؟ گفتم به قرآن مجید...

 

گفت امام اول عقلت؟ نگفتم بوعلی!

گفت امام اول عشقت؟ نگفتم بوسعید

 

گفت شرط بندگی؟ گفتم "شهادت"، گفت: لا...

گفتم آخر صبر کن، با خنده حرفم را برید

 

گفت : لا گفتم ، ولی پایانش "الالله" بود

گفتم اما آن که می بایست، حرفت را شنید

 

آن "شهادت" نیز تنها "اشهدُ ان لا" نبود

فرق بسیار است بین لفظ اشهد با شهید

 

                         علیرضا قزوه

 

 

 

+ نوشته شده توسط تک سوار عشق در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت 5:11 بعد از ظهر |

 

 

ما جنون كرديم تا از خاك مجنون بگذريم

 

عشق ورزيديم تا از هفت گردون بگذريم

 

نام ما در هفت شهر عشق، نقش كوچه‌هاست

 

باش تا از كوچة‌ فرهاد و مجنون بگذريم

 

ما گذشتيم از فلك روزي كه مي‌فرمود شيخ

 

كاشكي از خاطر ذات همايون بگذريم

 

مادر خورشيدي ما چند جيحون خون گريست

 

تا شبي با ماه از امواج كارون بگذريم

 

اشك ابراهيم ما رنگ سياوش مي‌گرفت

 

تا يكايك از ميان آتش و خون بگذريم

 

صبر كن اي باد فروردين كه بايد بعد از اين

 

با بهار از سرزمين سرخ زيتون بگذريم

 

مي‌توان از خون شب‌‌بو‌هاي عاشق هم گذشت

 

گيرم از تكبير‌ شب‌هاي شبيخون بگذريم

 

 

 بازهم از علي رضا قزوه

 

+ نوشته شده توسط تک سوار عشق در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت 5:10 بعد از ظهر |

 

 

بيا كبوتر من از زلال عام بنوش

 

ز شبنمي كه چكيده‌ست بر كلام بنوش

 

اسير گنبد و گلدستة‌ حلال نباش

 

دو جرعه از عطش مسجد‌الحرام بنوش

 

سلامت است كه مي‌ماند از مسلماني

 

عليك باد سلامت! بيا سلام بنوش

 

اگرچه عادت تو جرعه‌هاي منقطع است

 

از اين طراوت ممتد، علي الدّوام بنوش

 

نثار چشم تو درياي سرخ شرم و حيا

 

دوباره پلك بزن! شعرِ شعله فام بنوش

 

چنان‌كه دست در آغوش آسمان داري

 

در اين وسيع غزل لذّت مدام بنوش

 

اگرچه عين به همراه شين وقاف خوش است

 

زچشمه‌سار صفا عين وقاف و لام بنوش

 

تمام عشق همين لام آخر غزل است

 

 

سلام شعر مرا مثل والسّلام بنوش

 

 

بنوش آن‌چه كه مرغان قاف نوشيدند

 

 

بنوش عين همان‌ها ولي تمام بنوش

 

شعري از عليرضا قزوه

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط تک سوار عشق در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت 5:9 بعد از ظهر |

 

شعری که با دل من خیلی بازی کرده

و بازی می کنه

 

شب است و سكوت است و ماه است و من

فــغــا ن  و غـم  ا شــك و آه ا سـت و مـن

 

شــب و خــلــوت و بــغــض نـشكـفـته‌ام

شــب و مــثــنــوي‌هـاي نــا گــفــتــه ‌ام

 

شــب و نــا لـه‌هــاي نــهــان در گـلـو

شــب و مــانــدن اســتــخــوان در گلو

 

مــن امــشــب خــبــر مـي‌كـنم درد را