----------------
Hack! Hack! Hack حــلالـم کـن دم مـردن ، کـمی بعـد از پشیمونی تــو آوار نگاهـی کـه تـو هـم با ما نـمـی مـونـی مـسیـر مـوندن و رفتن ، یکی بود و جدا شد باز تـو پـایـان مـنـو دیـدی ، جـدایـی سخـته از آغـاز حـلالـم کـن غـریـبـونـه ، خـیـالــم با تو مـی مونه حـلالـم کـن غـریـبـی کـه بـرات دل کـندن آسـونه حلالم کن به خونی که غروب ازخاک می جوشـه حـلالم کـن به نـوزادی که شـیر از تـیر می نوشه مگـه میشـه کنارت مـوند ؟ هـنوزم عـشـق بد حاله صـبـوری هـم کـم آورده ، خـود شـمـشـیر می ناله حـلالـم کـن به زخـمـایی کـه لب وا کـرده می خنده حـلالـم کـن به عـشـقـی کـه بـه چـشمـای تـو پـابنده حتی برهوت جامه از گل پوشد از دلبر سنگدل چرا نومیدی؟ من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن موهات را ببند دلم را تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توست اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن امشب برای ماندنمان استخاره کن اما به آیه های بدش اعتنا نکن.... بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد چندی ست سکوت شرح فریاد من است در چشمه اشک ، چشم خود را شستم غــــــــــــــــــــــــــــزل خـدا نـقـاشـی ات کـرد و بـه دیـوار تماشا زد خـدا رنـگ تـو را روی تـمـام دیـدنـی هـا زد شب از چشمان تو فهمید برتر از سیاهی نیست اگـر مشکـی نـشد دریا بـه بخـت خـویشتن پا زد خـدا شـیـریـنـی نــام تـو را در آب هـا حــل کـرد از آن پس هر که عاشق گشت اول دل به دریا زد بـزرگی ، مهـربانی ، بی دریغـی ، آنقـدر خوبی کـه حـتـی می توان گـاهی تو را جای خدا جا زد دوبـاره شب شد و در من خیال شاعری گل کرد دوبــاره از غـــزل هــایـم تـب شعـر تــو بالا زد شعر از مهدی عابدی خــــــــــــــــــو ا ب با اين همه ديوار، زمين خورده ی خوابيم گـفـتـيم و نـگـفـتـنـد كه مـا مرده ی خوابيم مـحــتاج كـمی قـصـه و شرمنده ی خوابيم دانست كه همبستر رويا و پريزاده ی خوابيم بــت خــانـه كـجـا بـود؟ پـرسـتنده ی خوابيم دردا كــه مـــداوم پــی پـــرونـــده ی خوابيم ديــريــســت پــريـشـان و بـلا ديــده ی خوابيم بــا ايــن هـمـه آغــوش پـنـاهــنــده ی خوابيم مـن بـا تـو و ايـن قـوم هـمـه بـنـده ی خوابيم شعری از دوست خوبم سجاد جلالوند (همدان) گویند خیال دلبران تخت تر است آن یار که دلرباست خوشبخت تر است هیهات مباد از کسی دل ببری معشوق شدن ، ز عاشقی سخت تر است! *************** عصری است غریب و آسمان دلگیر است افسوس برای دل سپردن دیر است هر بار بهانه ای گرفتیم و گذشت عیب از من و توست ، عشق بی تقصیر است! غم مخور آخر گره از کار ما وا می شود غنچه از دامان دلتنگی شکوفا می شود دوری و شوق رسیدن – می رسی از ترس فراق عشقبازی های ما گاهی معما می شود گاهگاهی غرق می گردم میان موج اشک هر چه گم کردم ، در این یک قطره پیدا می شود مرگ هم در منظر ما ، نیست درد بی دوا چون به غیر از عشق هر دردی مداوا می شود...! برگرفته از وبلاگ حاج سعید حدادیان ((( به یاد اربعین سالار شهیدان ))) باز این چه شورش است مگر محشر آمده خورشید سر برهنه به صحرا در آمده آتش به کام و زلف پریشان و سرخ روی این آفتاب از افقی دیگر آمده چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست این شاه کم سپاه که بی لشکر آمده نازنین آمد و دستــی به دل ما زد و رفت پسرک باز هم تماشا کرد به تمام فضای رستوران و نگاه گرسنه اش سر خورد باز بر میز های رستوران حامیان حقوق انسانها خسته ا ز کنفرانس بعداز ظهر شاد و آرام شام می خوردند همه در سرسرای رستوران ** صبح زود است دومین روز کنفرانس حمایت از انسان پسری ژنده پوش و کوچک سال مرده بر پله های رستوران مــــــــــــــــــــهـــــــــــــــدي جـــــــــــــــــان(عج) گـــــر بــــرتــــوتــــوســـّــل نــكــنــم پــس چــه نــمــايــم بـــــــــر يــــــار تــــوكــــّـل نمـكــنـم پـــس چـــه نــمــايـم بـــــــرمـــــن تـــو تـــوجـّـه نــكــنـي پـــس چـــه نــمــايـي مــــن هــــجــــر تـــحــمـّـل نـــكــنــم پـــس چـــه نــمــايـم ا ز مــــــن تــــــو تـــــوقّـــــع نــكــنـي پـــس چـــه نــمــايـي مــــن قــــصــــد تـــكــامـــل نـــكــنــم پـــس چـــه نــمــايـم ر ز قــــم تــــــو تـــــبـــــرّ كــــ نــكــنـي پـــس چـــه نــمــايـي مــــن تــــر كــــ تــــجــــمـّــل نـــكــنــم پـــس چـــه نــمــايـم د ر و قـــت گـــذشـــتــــن ز خــــطــــرهــــا كــــف پــــايــــت ا يــن جـــســـم چـــنـــا ن پـــل نـــكــنــم پـــس چـــه نــمــايـم تـــكـــلـــيـــف د لـــم چـــيــســـت؟ كـــه ا و مـــيــل تــو د ا ر د ســـــو ي تــــو تــــمــــا يــــل نـــكــنــم پـــس چـــه نــمــايـم مـــيـــخــا نـــه كـــه شـــد بـــســـتـــه مـــيـــا ن خـــود و مـــردم ا يــــجــــــا د تــــــعـــــــا د ل نـــكــنــم پـــس چـــه نــمــايـم ا ز د و ري تـــــــــو آ ب شــــــد م اشـــــــك شــــــد م مــــــن ا ز ديـــــــــــد ه تــــــنــــــز ّل نـــكــنــم پـــس چــــه نــمــايـم ****** به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد! فاضل نظری هرچند کلاس درس او یک واحه ست راهی که به انجا نرسد بی راهه ست پیران همه طفل مکتب او هستند این پیر طریقتی که خود شش ماهه ست در پیش تو عشق مشق غیرت می کرد غیرت به شجاعتت حسادت می کرد آن روز خدا به کربلا آمده بود با دست بریده ی تو بیعت می کرد عمری است اگرچه پیش رویت خجلم با عشق تو آمیخته است آب و گلم هرچند شبی دراز دارم در پیش پیش قمر تو سخت قرص است دلم شد قطع دو دست نازنینت عباس! جز عشق مگر چه بود دینت عباس؟ در یاوری عشق برون آمده بود دستان خدا از آستینت عباس! يك دنيا حرف دردل نهفته داریم تا با صاحب اين خانه بگوييم سرمشق هاي آب بابا يادمان رفت رسم نوشتن با قلم ها يادمان رفت گل كردن لبخندهاي همكلاسي دريك نگاه ساده حتي يادمان رفت ترس ازمعلم حل تمرين پاي تخته آن زنگهاي بي كلك را يادمان رفت راه فرار از مشق هاي توي خانه اي واي ننوشتيم آقارا يادمان رفت آنروزهارا آنقدَر شوخي گرفتيم جدّيت تصميم كبري يادمان رفت شعرخداي مهربانراحفظ كرديم يادش بخيرامّا خدارا يادمان رفت در گوشمان خواندندرسم آدميّت آن حرفهارا زودامّا يادمان رفت فرداچكاره ميشوي موضوع انشا ساده نوشتيم آنقدرتا يادمان رفت ديروزتكليف آب بابا بودوخط خورد تكليف فردا نان وبابا يادمان رفت حسین جعفرزاده مسافر غربت خدا کند که بيـايد نسيمِ وادی رحمت خداکند به سرِ ما ببــــــــارد ابر محبت خدا کند برسد از سفـر، مسـافرِ غربت خدا کند که به پايـــان رسد تمامی محنت خدا کند تو بيـايی تو که عزيزِ خدايی بدانم اَر تو کجايی کنم به سوی تو هجرت سخن ز رویتوگفتن عبادتاست عبادت نظر بهروی تو کردن سعادت است سعادت بيـا که با تو بگويم حکــايت دل تنها بيـا که با تو نمــايم از اين زمانه شکايت بيـا بيــا گل نرگس دگر خزان بسرآمد به خـــاطر همه گلهــا درآ ز پردة غيبت زبـان اگرچه ندارد تـوان دَم زدن از تو دلم اگر چه ندارد به عشقِ دوست ليـاقت کجا رود دلِ زارم به غيرِ کوی تو ای گل نمیروم رهِ ديگر که کردهام به تو عـادت شعر ازمحمدرضا الهي نژاد مربوط به جشنواره فرهنگي هنري طليعه ظهور مرداد87 آتـــشـــــی در سـیـــنــــــه دارم جـــــاودانـــی عـمـــر مــن مـرگیـســت نـامــش زنــدگــانـــی رحمتــی کــن کــز غـمــت جـــان مـیسپـــارم بـیـــش از ایـن مـن طـاقــــت هــجـــران نــدارم کـی نهـی بـر سـرم پـای ای پــری از وفــاداری شد تمام اشک من بس در غمت کردهام زاری نــوگـلـــــی زیـبـــــا بـــود حـســـن و جــوانـــی عطــر آن گــل رحـمـــت اســت و مهــربــانـــی نــا پـسـنـــدیــــــده بــــود دل شـکــســتــــــن رشـتــــــهی الـفــــت و یـــاری گـســســتـــــن کــی کـنـــی ای پــری تـــرک سـتـمــگــــــری؟ میفکنـــی نظـری آخــر به چشــم ژالــه بــارم گـــر چـــه نـــــاز دلــبـــــــــران دل تـــــازه دارد نـــــــاز هـــــم بـــــر دل مـــــن انـــــــدازه دارد حـیــــفُ گــر تـرحمــی نمیکنـی بر حــال زارم جـز دمـی کـه بگـذرد کـه بگـذرد از چــاره کارم دانمـــت که بر سـرم گـذر کنـی بهرحمــت امـا آن زمان کـه بر کشــد گیاه غـم سـر از مــزارم آدمك آخردنياست بخند آدمك مرگ همين جاست بخند دست خطي كه تراعاشق كرد شوخي كاغذي ماست بخند آدمك خرنشوي گريه كنى اين جهان مثل يه روياست بخند آن خدايي كه بزرگش خواندي بخدا مثل توتنهاست بخند فقط یک گام دیگر مانده تا پای بلند دار کمی آهسته تر اما...نه - محکم تر- قدم بردار به سختی خسته ام از خود به شدت خسته ام از تو بیا ای جان بی ارزش بیا دست از سرم بردار خدا می داند ای مردم دلم چون ساقه گندم نمی رقصد به جز با گل تمی میرد به جز با خار خودت بنشین قضاوت کن اگر تو جای من بودی چه می گفتی به این مردم چه می کردی به این دیوار خدایا گرچه کفر است این ولی یک شب از این شبها فقط یک لحظه یک لحظه خودت را جای من بگذار این سنگ مگر چه دیده که سنگ شده بار چه غمی کشیده که سنگ شده این سنگ...-مگر سنگ شدن آسان است؟ در خود چقدر دویده تا سنگ شده؟ اسبی که به روی قالی خانه ی ماست در تاخت و تاز خالی خانه ی ماست آن گاو که در تابلو نقاشی است خوشبخت تر از اهالی خانه ی ماست! زنبیل پر از ترانه در دستش بود یک نامه ی عاشقانه در دستش بود ختم صلوات داشت باران انگار تسبیح هزار دانه در دستش بود دیدم که دهان او پر از مورچه است سرتا سر جان او پر از مورچه است مرگ امده تا مرا از اینجا ببرد حتمن چمدان او پر از مورچه است هر روز به ما اگر که سر هم بزنی بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی آقا تو که خوب می شناسی ما را زنگ در خانه را اگر هم بزنی... هم چاه سر راه تو باید بکنیم هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم این نامه ی چندم است که می خوانی؟ داریم رکورد کوفه را می شکنیم یک عمر تو زخم هایمان را بستی هر روز کشیدی به سر ما دستی شعبان که به نیمه می رسد آقا جان! ما تازه به یادمان می آید هستی! چندی است که با خواب خودم تنهایم از چوب تراشیده شده رویایم تنهایی ام از مرگ به من ارث رسید من پیر قبیله ی مترسک هایم با سرعت بی مهار واگن هایش با لشکر بی شمار واگن هایش از دور قطار زندگی می آید تنهایی و مرگ بار واگن هایش از آتشم و زبانه ام گم شده است از بادم و آشیانه ام گم شده است از آبم و رود رود سر گردانم در خاک کلید خانه ام گم شده است او مثل همیشه خواب هایش آبی است کار من بی چاره ولی بی خوابی است من گربه ی ولگرد خیابان هستم او گربه ی چاق و چله ی قصابی است در وصف تو از ازل کم آورده دلم سرگشته ی اویم از ابد تا ازلش سر در گم چشم های شیر و عسلش آمد که بهشت را بسازد با من با سطل خمیر بازی اش در بغلش تا دست تو آرام به روی در زد دیوار به رقص آمد و در پرپر زد تا خواستم ارام صدایت بزنم پروانه ای از روی لبانم پر زد آن روز حسین یک صدا زینب بود آیینه ی غیرت خدا زینب بود زینب زینب زینب زینب زینب آن روز تمام کربلا زینب بود هرچند کلاس درس او یک واحه ست راهی که به انجا نرسد بی راهه ست پیران همه طفل مکتب او هستند این پیر طریقتی که خود شش ماهه ست در پیش تو عشق مشق غیرت می کرد غیرت به شجاعتت حسادت می کرد آن روز خدا به کربلا آمده بود با دست بریده ی تو بیعت می کرد عمری است اگرچه پیش رویت خجلم با عشق تو آمیخته است آب و گلم هرچند شبی دراز دارم در پیش پیش قمر تو سخت قرص است دلم شد قطع دو دست نازنینت عباس! جز عشق مگر چه بود دینت عباس؟ در یاوری عشق برون آمده بود دستان خدا از آستینت عباس! این شعر را حتما بخوانید چقدردست توبادست من محبت كرد وانحناي لبت بوسه رارعایت كرد من ازتوباشب باران وبیشه هاگفتم وهركه ازتوشنیدازبهارصحبت كرد كتابِ چشم مراخط بخطبخوان خانم كه تابِ موي توراموبموروایت كرد سرودن ازتوشبیه نوشتن وحیست وآیه آیه تورامیشودتلاوت كرد اَلَم تَري،كه غزل كیف میكندباتو تنت ارم شدومن رابباغ دعوت كرد وَتن،تنت،كه وطن شدغزل مطنطن شد وَرقص شدوَتَتَن تَنتَنانه حركت كرد بسمت عطرتوتاقبله هاعوض بشوند وبعدروبتوقامت كه بست،نیت كرد منم مسافرچشمت مراشكسته نخواه ونیت غزلی در4ركعت كرد ركوع كردوَتسبیح هاش پاره شدند ومُهررابسجودي هزارقسمت كرد قنوت خواند:خدایا!چراعذاب النار؟ كه آتشم بتمام جهان سرایت كرد وبی عذابترین عشق،آتشی شدكه فرشتگان تورانیزغرق لذت كرد تشهد:اَشهَدُاَن بوسه ات دوجام شراب واَشهَدُكه لبانم بجام عادت كرد سلام برتوكه باران بزیرچترتوبود سلام برتوكه خورشیدهم سلامت كرد غزل تمام؛نمازش تمام؛دنیامات سكوت بین منووازه هاسكونت كرد وَتوبلند شدي تااناربشكوفد دعاي قلب مرابوسه ات اجابت كرد غزل بروي لبت شادمانه میرقصید وهركسی كه شنیدازبهارصحبت كرد هــر زمــانــی کــه بــه دیــدار تــو مــی آیــم مــن جـــــز گـــــل اشـــــک نـــــدارم ا ی د وســـــت مــنــم و خــلـوت ایــن پــیــلــه تــنــهـایــی غــم بــی تـو در حـنجـره جـز درد نـدارم ای دوسـت ازباغ ميبرندچراغانيت كنند تاكاج جشنهاي زمستانيت كنند پوشاندهاندصبح توراابرهاي تار تنهابه اين بهانه كه بارانيت كنند يوسف به اين رهاشدن ازبنددل مبند اين بارميبرندكه زندانيت كنند اي گل گمان مبربشب جشن ميروي شايدبه خاك مردهاي ارزانيت كنند يك نقطه بيش فرق رحيم ورجيم نيست ازنقطهاي بترس كه شيطانيت كنند آب طلب نكرده هميشه مرادنيست گاهي بهانهاي است كه قربانيت كنند فاضل نظری با كسب اجازه بنده مي بوسمتان با اين كلمات زنده مي بوسمتان داريد رباعي مرا مي خوانيد دارم رك و پوستكنده مي بوسمتان *************** من همان قاب تهی خسته و بی تصویرم که بـرای تـو و تصویره دلـت می میرم کنار آينه مانده ست تاري از مويت تنيده در تن آيينه عطر گيسويت تو رفته اي و در اوهام خود نشسته کسي کنار صندلي خالي تو پهلويت هنوز قالي دارد طنين گام تورا هنوز گلهايش آشناست با بويت پر است گوش من از موج موج خنده ي تو چنان که آينه از چشمهاي جادويت هنوز ميچکي از چشمهاي خيس اتاق هنوز مي وزد از پله ها هياهويت هنوز بي کس و تنها نمانده ام بي تو کنار آينه مانده ست تاري از مويت شعري ازمحمد حسين صفاريان گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا از آنـروزى كه مارا آفـريدى به غـيرازمعصيت ازما نديدى خداوندا به حق هشت وچارت زما بگـذر، شترديدى نديدى.
یک فصل اگر باده ی باران نوشد
گاه از دل سنگ، چشمه ای می جوشد!
ویرانه دل، بهشت آباد من است
دیدم شب مرگ ، صبح میلاد من است!
ما،بركه ی خشكيده و اين ساقه ی بی آب
پـايـيـز كـــه آبـــســتــن ويـــرانــی مــا بــود
بـــا خــاك كــمــی فــاصــلــه وهلهله در سر
از نــان و نــفــس سـفـره ی مـا پـر شـده امـا
بــا نــقـطه ی چـين های خطا رفته ی صورت
زندان و قــفـس شــعـر مــرا تــنگ گــرفـتـنـد
غـافـل شده از ريـزش يكـبـاره ی ايـن سـقـف
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالــــی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی مــــا دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانــــی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود ایــــــا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

اندازه ی صد غزل کم اورده دلم
در عشق تو من ماهی خردی هستم
دریایی تو! بغل کم آورده دلم
خسته ام خسته از این تکرارهـــا
ای کــــه می آیدصدای گــریه ات
نیمه شـــبها از پس د یوار هـــــا
گــــیر خواهد کــــرد روزی روزیت
در گلـــوی مــال مـردم خوارهـــا
من بــه د ر گـفتم ولـیکــن بشنو ند
نکته هـــا را مـو به مو دیوارهــــا
